تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ✂ Stay With Me ✂ Part 1 ✂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅




http://www.khavaranshop.com/بچهـ ها جونمـــ خواهشـ میکنمـ اگهـ حوصلهـ خوندنشو ندارینـhttp://www.khavaranshop.com/

http://www.khavaranshop.com/الکیـ نگینـ قشنگـ بود و از اینـ حرفا ...http://www.khavaranshop.com/

http://www.khavaranshop.com/رکــ بگینـ ! اصلا ناراحتـ نمیشمـhttp://www.khavaranshop.com/





 سلامــــ بچهـــ هاجونمـــ ...

خوبینـــــ ؟؟؟

خوشـــــ میگذرهــــ ؟؟؟

خبــــــ ! همونطور کهــــ قولشو دادهــــ بودمـــ


با داستانــــــ اومدمــــــ


دومینــــ داستانـــــــِ وبـــــ !


اسم داستانــــــ Stay With Me هستشـــ
 
هفتهــــ ایــــ یکــــ پارتــــ×ــــ  میگذارمـــــ

برایــــ پارتــــ اولـــــ همهـــ رو خبر میکنمـــــ

  اگهــــ خواستینـــ بقیهـــ پارتـــ ها رو دنبال کنینـ♥ـــــ

اطلاعــــ بدینــــ بهمــــ کهــــ برایـــ بقیهـــ پارتها خبرتونــــــ کنمـــــ

معرفیـــــ شخصیتــــ هایــــ داستانــــــ :



لیــــــ یو مینـــــ






ss501 خودمونـــــو کهـــ همهـــ میشناسیمـــ :





کیمـــ هیونــــ جونگــــ





هو یونگــــــ سنگــــ





کیمــــ کیو جونگـــــ





پارکــــ جونگــــ مینــــ





کیمــــ هیونگـــ جونــــ




گروه Sistar




هیورینــــــ





یونــــــ بو را




کانگــــ سو یو




کیمــــ داسوم






پیشـــــ بهــــ سویــــ داستانــــــ



Part 1


 


توی یه باغ بزرگ نشسته بودم و به گلای رنگ ووارنگ دوروبرم با لذت نگاه میکردم .توی دلم خدا رو به خاطر این همه زیبایی تحسین میکردم, که یه دفعه با صدای کسی ازجام پریدم وقتی برگشتم اونو دیدم که با لبخندی زیبا داره  منونگاه میکنه, احساس کردم نفسم داره بند میاد, ازجام بلند شدم وروبروش ایستادم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ومنو سمت خودش کشید صورتش درست روبروی صورتم بود اینقدر بهش نزدیک بودم که هرم نفساشو روی صورتم حس میکردم همین طورکه صورتشو به صورتم نزدیک میکرد زمزمه کرد :  "یو مین ... دوستت دارم " با صدای ممتد وازاردهنده ای ازجام پریدم. زنگ گوشیمو خاموش کردم دلم نمیخواست ازجام بلند بشم دوباره چشمامو بستم میخواستم بخوابم وادامه خواب شیرینمو ببینم. یه دفعه از منگی دراومدم و مثل برق گرفته ها سرجام نشستم , وای امروز باید زودتر از روزای قبل سرکارم حاضر بشم اخه امروز بچه ها برنامه زنده دارن وسرمون حسابی شلوغه , بابی میلی ازجام بلند شدم ودرحالی که با یاداوری خوابم لبخند میزدم به سمت دستشویی رفتم.

درحال اتو کشیدن موهای داسوم بودم هرکدوم از بچه ها هم درحال انجام کاری روی صورت و موی بقیه اعضا بودن هیورین کنار داسوم بود وباهم شوخی میکردن ومیخندیدن. یه دفعه سویو روبه داسوم کردوبا لبخند موزیانه ای گفت: مراقب باش دابل اس هم امروز هستند نکنه چشمت بهش بیفته و حواست پرت بشه باید هرطوریه امروز برنده بشیم . باشنیدن اسم دابل اس قلبم شروع به تپیدن کرد خدای من پس امروز میتونم از نزدیک ببینمش, توی این دوماهی که به این کمپانی اومدم تا حالا گروه ما همزمان با دابل اس برنامه نداشتن , سعی کردم خودمو اروم نشون بدم ,از خودم پرسیدم یعنی منظور سویو چه کسی  بوده ؟ یعنی داسوم یکی از اعضای دابل اسو دوست داره , اونم اینقدر که با دیدنش حواسش پرت میشه؟ نکنه اتفاقی همونی باشه که همه ی زندگی منه؟

وقتی کارم تموم شد با بی قراری منتظر لحظه ای بودم که دابل اس روی صحنه برن , تا اینکه بعد از حدود ده دقیقه اعلام کردن که بعداز گروه سیستار گروه دابل اس روی صحنه میان, با رفتن اعضای گروه روی صحنه منم پشت پرده رفتم تا بتونم اونو از اونجا ببینم . زمان به کندی میگذشت , وقتی اجرای بچه ها تموم شد تماشاچی ها با جیغ ودست تشویقشون کردن , همون طور که اونا صحنه رو ترک میکردن گروه دابل اس روی صحنه اومدن , وای خدای من باورم نمیشه , خودشه , قلبم با دیدنش توی سینه تحمل نداشت و میخواست بیرون بیاد و داد بزنه دوست دارم , دلم میگفت برم جلو و داد بزنم رویای شبای من , توهمه  زندگی منی , توی این افکارغرق بودم که دیدم داسوم همین طور که بیرون میرفت لبخندی به یونگ سنگ زد واونم با خجالت سرشو به نشونه احترام پایین اورد واز کنارش رد شد , با دیدن این صحنه قلبم که داشت شادی میکرد فشرده شد , یعنی داسوم و یونگ سنگ همدیگه رو دوست داشتن ؟ یعنی اون کسی که داسوم با دیدنش هول میشه یونگ سنگ , عشق منه؟ اصلا نفهمیدم کی اجرای دابل اس تموم شد , در حالی بدنم بی حس شده بود و بغضی سنگین راه نفسمو گرفته بود و هر لحظه امکان داشت بترکه , به خونه برگشتم سرم از شدت درد نزدیک بود بترکه , قرصی خوردم و به مادرم گفتم برای ناهار بیدارم نکنه تا خودم بیدار شم , اون بنده خدا هم که میدونست تا خودم نخوام اصرارش برای فهمیدن سردردم بی فایدست پاپیچم نشد . وقتی خودمو روی تخت انداختم به بغضم اجازه دادم که از زندون گلوم ازاد بشه و به چشمام که هر چه قدر میخوان ببارن , از وقتی که احساس کردم یونگ سنگ رو دوست دارم هروقت که بیکار بودم برای دیدنش به کنسرتاشون میرفتم و اونقدر محو تماشاش میشدم که حس میکردم توی یه دنیای دیگه ام , وقتی کسی از طرفدارا هم در موردش چیزی میگفت سعی میکردم به روم نیارم ونشنیده بگیرم ولی چرا امروز این قدر ناراحت شدم؟ خودمم نمیدونم ............

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کنار داسوم نشسته و در حالی که دستشو دور گردن اون حلقه کرده توی گوشش چیزی میگه و با هم میخندن, صدای خنده هاشون توی فضا طنین انداز میشه , از خواب میپرم , سردردم اصلا خوب نشده , به ساعت گوشیم نگاهی میکنم فقط یه ساعت خوابیدم که اونم با یه کابوس تموم شد . 

به داسوم حساس شده بودم, هروقت با تلفن حرف میزد, پیش خودم میگفتم حتما داره با اون حرف میزنه, هروقت تو خودش بود, با خودم میگفتم حتما با اون حرفش شده و ناراحته , هروقت خوشحال بود فکر میکردم حتما با همدیگه بودن , خلاصه این افکار مثل خوره به جونم افتاده بود و داشت عذابم میداد تا جایی که اکثر شبا با دیدن کابوس از خواب میپریدم . یه روز که توی اینترنت در حال خوندن اخبار دابل اس بودم , متن مصاحبه یه مجله با یونگ سنگ توجه منو جلب کرد , با کنجکاوی تمام و با دقت شروع به خوندنش کردم تا این که به سوالی رسیدم که چشام گرد شد , خبرنگار از یونگ سنگ پرسیده بود : تا حالا عاشق کسی شدی؟ اونم جواب داده بود: تا حالا عاشق نشدم ولی کسی رو دوست دارم. وقتی خبرنگار پرسیده بود که آیا اون فرد مشهوره یونگ سنگ تا این حد گفته بود که اون مشهور نیست و خودشم چیزی از این علاقه نمیدونه . جیغ کوتاهی از روی خوشحالی کشیدم و بالا و پایین پریدم , با خودم گفتم درسته که کسی رو دوست داره ولی همین که اون دختر , داسوم نیست و علاقه یک طرفست بازم خیلی خوبه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چند روز بعد کمپانیـــ اعلام کرد که قراره هفته آینده همراه با چند تا از گروه ها برای فستیوال کی پاپ به کشور فرانسه سفر کنیم . و باید خودمون رو برای این سفر یک هفته ای آماده میکردیم . ولی این مسافرت برای من که به داسوم حساس شده بودم , وحالا مجبور بودم که اون رو توی این سفر تحمل کنم , کار سختی بود , ولی خب ... چاره ای نبود و باید میرفتم . از طرفی خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه گروه هایی همراه با ما هستند . همش خدا خدا میکردم که دابل اس هم همراهمون باشن .. وای خدای من چقدر عالی میشد که اونها هم می بودن و من میتونستم از نزدیک و بدون هیچ مشکلی یونگ سنگ رو ببینم .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

روز حرکت فرا رسید . صبح ساعت 5 بیدار شدم و دوش گرفتم . صبحانه مختصری خوردم و بعد از خداحافظی از مادرم از خونه بیرون اومدم و به سمت کمپانی راه افتادم . چند روزی بود که کمی بی حال بودم و سر درد داشتم ولی اونو به حساب سرماخوردگی مختصر گذاشتم و بهش اهمیت ندادم . مادرم خیلی نگران بود و میگفت که مراقب خودم باشم و مرتب بهش زنگ بزنم و من هم این اطمینان رو بهش دادم که حتما این کار رو انجام میدم . وقتی به کمپانی رسیدم بچه های گروه رسیده بودن . وقتی چشمم به داسوم افتاد متوجه برقی که توی نگاهش بود شدم . خیلی خوشحال بود و حسابی تیپــــ زده بود . سعی کردم بهش توجه نکنم و ذهنم رو مشغول چیز دیگه ای بکنم تا زمان بگذره . نکنه .. نکنه خوشحالی داسوم بخاطر حضور یونگ سنگ و دابل اس توی این سفر باشه ... از فکری که به ذهنم خطور کرد , هم خوشحال و هم ناراحت شدم . خوشحال از اینکه اینطوری میتونستم یونگ سنگ رو ببینم و ناراحت از اینکه کسی همراهمون بود که وجودش باعث آزار و اذیتم میشد .  نیم ساعت بعد به فرودگاه رسیدیم وارد سالن که شدیم با اشاره ی مدیر برنامه ریزی گروه به انتهای سالن رفتیم ... با جمعیت زیادی از خواننده ها که ایستاده و در حال بگو بخند با همدیگه بودن روبرو شدیم . کمی بین جمعیت چشم چرخوندم ولی قلبم داشت از سینه بیرون میزد و ترجیح میدادم سرم رو پایین بندازم . یعنی واقعا بین این جمعیت یونگ سنگ حضور داشت ؟؟؟






برچسب ها :

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 07:15 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]