تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ✂ Stay With Me ✂ Part 2 ✂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅


  Stay With Me 


2 Part






برای خوندن قسمت دوم داستان با من بمون

به ادامه مطلب مراجعه کنید









فقط یه مطلب رو بگم :

( دوستای خوبی که داستان رو میخونید یه تغییر توی داستان ایجاد شده )
( میدونم که این نشان ضعف کار منه ولی خب .. به بزرگی خودتون ببخشید )
( شخصیت داستان عوض شد ... بجای هیونگ جون , یونگ سنگ بعنوان شخصیت اصلی انتخاب شد )


این قسمت داستان و قسمت های بعدی نوشته خودمه

امیدوارم خوشتون بیاد



خیلی دلم میخواست بدون که الان اون هم تو
ی اون جمع حضور داره یا نه ... ناگهان متوجه داسوم شدم که از هیورین جدا شد و به سمت دیگری رفت . ناخودآگاه اونو زیر نظر گرفتم .. به نقطه ای خیره شد و انگار که آشنایی دیده باشه چشمانش درخشید و به سمتش رفت . حدس زدم که باید یونگ سنگ رو دیده باشه . از فکر اینکه الان خیلی راحت و بی هیچ درسری میتونه کنارش بایسته و باهاش مشغول صحبت بشه , دلم میخواست جیغ بکشم .. دلم طاقت نیاورد , آروم به سمتی که داسوم رفته بود , حرکت کردم و نگاهم به یونگ سنگ افتاد که داسوم رو به روش ایستاده بود .. داسوم انگار که توی دنیای دیگه ای سر میکرد و با نگاهی مشتاق مشغول بگو بخند با اون بود . با دیدن یونگ سنگ دوباره قلبم به تپش افتاد , اختیار نگاهم دست خودم نبود و حس میکردم که دارم از دیدنش بال درمیارم , یه دفعه از صدای افتادن کسی در کنارم از جا پریدم . کیو جونگ روی زمین ولو شده بود و لیوان قهوه اش روی چمدون سفید من خالی شده بود ! تازه متوجه شدم که پای اون بنده خدا به ساک من که وسط راه بود , گیر کرده و لیوان قهوه اش صاف خالی شده روی چمدون من ! خیلیا به سمتونمون برگشته بودند و داشتند نگاهمون میکردند . با خجالت روی دو پام خم شدم و گفتم : معذرت میخوام ... من واقعا متاسفم .. حالتون خوبه ؟ " کیو جونگ که نشسته بود و خودشو جمع و جور کرده بود لبخندی زد و گفت : نه تقصیر شما نیست , مقصر خودمم که حواسم رو جمع نکردم ... " سری تکون داد و تازه نگاهش به چمدونم افتاد , قیافه بانمکی به خودش گرفت و با تردید گفت : احیانا ... این چمدون که برای شما نیست ؟ " با حسرت به چمدون قشنگم که چند هفته بیشتر از خریدش نمیگذشت , نگاهی انداختم و به نشونه تایید سرمو تکون دادم . در همین لحظه بقیه اعضا که تازه متوجه افتادن کیو جونگ شده بودن , کنارمون رسیدند . جونگمین دست کیو جونگ رو گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت : هی ... مگه چشم نداری رفیق ؟ " هیون جونگ اخمی کرد و گفت : " آیگو ... ببین چیکار کردی ... "  نگاهم به داسوم افتاد که داشت با عصبانیت نگاهم میکرد زیر لب چیزی گفت و با دلخوری رفت ... دلم خنک شد ! حداقل این کارم باعث شده بود یونگ سنگ از اون دختره لوس جدا بشه . آدم بدجنس و خودخواهی نبودم ... ولی خب دلم نمیخواست داسوم کنار کسی که من از ته قلبم دوستش دارم بایسته . سرم رو پایین انداخته بودم و با انگشتام بازی میکردم .
- " اشکال نداره ... تقصیر کیو جونگ بود , باید حواسش رو جمع میکرد "
اینرو یونگ سنگ با لحن مهربونی به من گفت .. با وجود اینکه این حرف رو بدون منظور گفته بود ولی قند توی دلم آب شد . انگار متوجه استرسم شده بود که اون حرفو زد ولی نمیدونست استرسم بخاطر حضور اونه , نه خجالت از افتادن کیو جونگ ..
| مسافرین پرواز شماره 21 به مقصد پاریس هر چه سریع تر بار های خود را تحویل داده و آماده پرواز شوید |
به دنبال اعلام پرواز , بچه ها دستی روی شونه کیو جونگ زدند و ازمون دور شدند . به کیو لبخندی زدم و خواستم برم که سریع گفت : من باید ازت معذرت بخوام ... بدهی چمدونتو ... حتما میدم ... " سری تکون دادم و گفتم : نیازی نیست ... خیلی ممنون و ... متاسفم " همون لحظه سوجی گریمور گروه , بطرفم اومد و بی توجه به کیو جونگ دستم رو کشید . از کیو جونگ خداحافظی کوتاهی کردم و دنبال سوجی کشیده شدم .
توی هواپیما کنار پنجره نشسته بودم .. بی حالی صبحم تبدیل به بدن درد خفیفی شده بود و احساس میکردم کمی تب دارم . سرمو به عقب تکیه دادم و سعی کردم کمی بخوابم ولی خوابم نمیبرد . باید قرص میخوردم . از جام بلند شدم و درحالیکه سعی میکردم از روی پاهای بلند سوجی رد شم با نگاهم اطراف رو کاویدم . سوجی پرسید : کجا میری ؟"
با بی حالی گفتم : میرم دستشویی
پرسید : چرا سرخ شدی ؟ حالت بده ؟
گفتم : یکم تب دارم , قرص بخورم خوب میشم " و به سمت دستشویی رفتم .
وقتی از دستشویی برگشتم همونطور که به سمت صندلیم میرفتم صدای یونگ سنگ رو شنیدم و ناخودآگاه چشمم به سمت جایی که نشسته بود , چرخید . داشت چیزی رو برای کیو جونگ تعریف میکرد و با خنده دستشو روی پای کیو میزد . چقدر خنده هاش رو دوست داشتم . به کیو جونگ که نگاه کردم , نگاهم با نگاهش تلاقی کرد . سرم رو پایین انداختم و از کنارشون رد شدم .
وقتی روی صندلیم نشستم چشمامو بستم و سوجی هم که دید حال خوشی ندارم دست از صحبت کردن کشید و ازم خواست بخوابم تا بلکه حالم بهتر بشه . چشم هام رو بستم و چند دقیقه بعد خوابم برد . با صدای سوجی و تکون های دستش بیدار شدم . وقتی چشمامو باز کردم سوجی با نگرانی نگاهم میکرد . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : مردم از نگرانی ! میدونی چند بار صدات کردم تا بیدار شدی , دختر ؟ " با تعجب پرسیدم : مگه چند ساعت خوابیدم ؟ سری تکون داد و گفت : فک کنم 3 ساعتی شد .. آخه اعلام کردن که وارد خاک فرانسه شدیم و تا 30 دقیقه دیگه هواپیما فرود میاد .. حالا بهتری ؟ " سرمو تکون دادم و تشکر کردم . بدن دردم بهتر شده بود ولی هنوز بی حال بودم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
وقتی از هواپیما خارج شدیم شب بود ... باد خنکی می وزید و خیسی زمین خبر از بارون میداد ... با دو اتوبوس به سمت هتلی که قرار بود اون مدت رو درش سر کنیم , به راه افتادیم ... اتوبوس ما از اتوبوس دابل اس جدا بود .. گاهی که توی خیابون از کنارمون رد میشدند , چشم میچرخوندم و با دیدنش ناخودآگاه لبخند میزدم ... صدای هیجان زده داسوم از صندلی پشتی میومد : وای سویو ... باورم نمیشه قراره توی یه هتل باشیم ... این خیلی خوبه .. دلم میخواد این چند روز فقط دور و برش باشم و باهاش حرف بزنم " حرفی که سویو زد عصبانی ترم کرد : داسوم من مطمئنم اونم دوست داره ! توی فرودگاه وقتی تو رو دید چشماش برق زد ... آخه کدوم پسریه که زیبایی تو رو ببینه و احساسی نداشته باشه ... ؟ " یه لحظه تموم وجودم لرزید ... یعنی ... یعنی یونگ سنگ هم اون رو دوست داشت ؟ این فکر اینقدر برام ناراحت کننده بود که دلم نمیخواست بهش فکر کنم ... سعی کردم با نگاه کردن به اطرافم حواسم رو پرت کنم , به یکی از اعضای سوپر جونیور که وسط اتوبوس داشت داستان خنده داری رو تعریف میکرد و همه رو به خنده مینداخت نگاه کردم , ولی نمیتونستم بخندم . حس میکردم دارم از بدن درد میمیرم ....

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گلوم میسوخت و دهنم خشک شده بود .. نور موبایلم چشمام رو زد , به ساعت نگاه کردم : 12:30 شب بود ...  خر خر گاه به گاه سوجی سکوت رو میشکوند ... باید آب میخوردم ... از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین از در رو باز کردم ... سایه درخت های بلند توی آب میلرزیدند و صدای باد بین خونه های تو در توی اردوگاه میپیچید .. همه خواب بودند ... اینجا یه نقطه توی حومه شهر پاریس بود که مثل تکه ای از بهشت برق میزد , سوییت ها کنار هم و باکمی فاصله به سبک غربی ساخته شده بودند و توی هر کدوم از اونها اعضای یک گروه ساکن بودند ... لرزیدم , لباسم نازک بود ... خواستم برگردم و لباسی گرم بپوشم ولی بدن دردم بهم توان برگشتن نمیداد ... آشپزخونه کمی جلوتر بود ومطمئن بودم همه آشپز ها الان توی اتاق های خودشون مشغول استراحت هستند .. لیوان آب رو لاجرعه سر کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم ... چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که درد توی تمام بدنم پیچید .. احساس میکردم مغزم داره از درد منفجر میشه ... بی اختیار روی دوپام نشستم ....


Wait For Next Part

Bye ~



برچسب ها :

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 10:57 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]