تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستانــ رویای شیرینــ عشقـــ×ــــ ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅

سلام به همه یـ دوسـ جونی ها ... !
امیدوارم حالتون خوب و دماغتون چاق باشهههـ .. !
ممنون از دوستای خوبیـ که رایـ دادنـ ... !!! ای لاو یو !!

خب ... امروز اومدم اولین داستانی که نوشتیم ( من + مامانم ) رو براتون بذارم ...!

راستی باید بگم که این داستانو تابستون پارسال توی وبلاگ قبلیم , البته با اسم " عشق فراموش نشدنی " ,

گذاشتم و الان این همون داستانه که اسمشو عوضیدم و گفتم بد نیست که

اینجا هم بذارم واسه اونایی که داستان دوس دالن ....


روزی 2 قسمت میذارم توی ادامه مطلبــِ همین پست !

قشنگ نی زیاد ... ولی امیدوارم خوشتون بیاد ... و بووووووس !






قسمت 1 و 2 این داستان در ادامه مطلب













قسمت اول



چرخ های هواپیما روی باند فرودگاه کشیده شد و پرواز( ایران ایر) ایران به مقصد سئول به سلامت به

زمین نشست.مسافران با خوشحالی از هواپیما پایین امدند....بهار هم خوشحال تر از بقیه و البته با کمی

 اضطراب و دلهره از پله های هواپیما پایین امد...به اسمان شهر سئول نگاهی انداخت و خدا رو شکر کرد

که به سلامت به سئول رسیده است....ساکش کمی سنگین بود اما شور و اشتیاقی که داشت سبب

میشد چیزی از سنگینی ساک احساس نکنه...بیرون محوطه ی فرودگاه تاکسی های مخصوص فرودگاه

ایستاده بودند و مسافران رو به هتل های مختلف میبردند...بهار هم مانند بقیه ی مسافران سوار ماشین

شد و ادرس هتلی که میخواست در اون اقامت کند به راننده نشان داد و به زبان کره ای از او خواهش

کرد او را به مقصد ش برساند. راننده هم با خوشرویی پذیرفت و به راه افتاد.مدتی طول کشی تا به 

مقصد رسید...به راننده کرایه داد و تشکر کرد و پیاده شد...به ساختمان بلند هتل نگاهی انداخت....این

همان هتلی بود که چند سال پیش با پدر و مادرش چند شب و چند روز را در ان اقامت داشتند.ساکش رو

روی زمین کشید و صدای چرخ های ساک در فضای سالن هتل پیچید...بهار به سمت مهماندار هتل رفت و

مهماندار هتل پس از استقبالی گرم , کلید اتاق شماره ی 145 رو به اون داد و اون رو همراهی کرد تا

اتاقش رو به اون نشون بده...بهار  وارد اتاقش شد لباسش رو عوض کرد و حمام کرد ...ولی حس میکرد

خیلی گرسنه است با تلفن از قسمت پذیرایی هتل غذا سفارش داد و منتظر ماند تا براش بیارند...وقتی

غذا رو خورد حس کرد نیرو گرفته روی تخت دراز کشید و خاطرات چند سال پیش که با پدر و مادرش به

کره اومده بود رو در ذهنش مرور کرد ...ولی اون نتونسته بود گروه های خوانندگی مورد علاقش مثل

گروه *تی-آرا*و*دابل اس *رو ببینه...ودست از پا دراز تر به ایران برگشته بود...پیدا کردن خواننده ها

برای اون که سئول رو نمیشناخت کار چندان اسانی نبود ولی اون بیشتر برای تحصیل به کره اومده بود

پس باید ذهنش رو مشغول و درگیر درس و دانشگاه میکرد و در کنار اون به دنبال خوانندگان مورد علاقه

اش هم میگشت...دوست داشت داخل شهر گشتی بزنه.از هتل بیرون اومد و داخل خیابان های شهر

شروع به قدم زدن کرد....با خودش فکر میکرد که سئول نسبت به چند سال پیش پیشرفته تر شده 

....همینطور که راه می رفت به در و دیوار و ادم ها نگاه میکرد تا شاید ردی یا اثری از کسانی که

میخواست انها رو ملاقات کنه به چشمش بخوره که ناگهان یک عکس گروهی از دابل اس دید که روی برد

 خیابان نصب شده بود و تبلیغ یکی از کنسرت های انها رو کرده بود تا چشمش به عکس افتاد قلبش

شروع به تپیدن کرد...یعنی اون میتونست بعد از 5 سال انتظار گروه مورد علاقه اش رو از نزدیک

ببینه؟؟؟یعنی میتونست اونا رو از نزدیک ببینه؟؟؟!!!!با دقت نگاهی به عکس انداخت و محل اجرای گروه

و ساعتش رو خوند و بعد از سیو کردن مکان و شماره ی رزرو بلیط در گوشیش , باسرعت به سمت هتل

برگشت تا برای رفتن به محل اجرا اماده بشه.ساعت 5 عصر حمام کرد و یکی از لباس های ساده اش رو

پوشید وبا گرفتن یک تاکسی خودشو به محل اجرا رسوند...وقتی به اونجا رسید با سرعت به داخل رفت

 .. کد رزرو بلیط و شماره ی صندلیش رو به نگهبان جلوی در نشون داد و مثل بقیه روی یکی از صندلی ها

نشست...دل توی دلش نبود تا برنامه شروع بشه و گروه مورد علاقه اش رو ببینه...تا اینکه اعضای گروه

همراه با جیغ تماشاچیان وارد صحنه شدند...موزیک داخل سالن با صدای  بلندی پخش شد و گروه با

رقص هماهنگ وخواندن شروع به اجرای برنامه کردند...همه برای اونها جیغ میکشیدند ولی بهار که

شوکه شده بود با دهانی نیمه باز به صحنه چشم دوخته  بود...یه دفعه متوجه شد که به جای 5 نفر , 4

نفر روی سن هستن... از فاصله ی زیادی که با صحنه داشت نمیتونست به وضوح چهره هاشون رو

تشخیص بده و بفهمه عضو غایب کیه بنابراین با دقت گوش کرد و متوجه شد که صدای هیونگ جون رو

نمیشنوه...!چرا؟!چرا هیونگ جون در این برنامه حضور نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟





قسمت دوم




بعد از اتمام آهنگ , روی سن ایستادن و بعد از معرفی خودشون جونگمین گفت :" آآآآآآه ... امروز هم

هیونگ جون کلاس داشت و نمیتونست بیاد ... واقعا جاش خالیه ... " بهار که از شنیدن این حرف تعجب

کرده بود از دختر کناریش پرسید که منظور جونگمین از این حرف چیه ؟ و اون جواب داد ... " نمیدونستی

؟؟؟ هیونگ جون اوپا دو ترمه که به دانشگاه میره چون غیبتاش زیاد شده دیگه نمیتونه سر کلاساش

حاضر نشه , واسه همین امروز نیومده " و دوباره با اشتیاق به صحنه چشم دوخت ... بهار که خیلی تعجب

کرده بود ترجیح داد که فعلا به تماشای برنامه مشغول شه ... وقتی برنامه کنسرت تموم شد خیلی

خوشحال بود که تونسته گروه مورد علاقه اش رو از نزدیک ببینه...به هتل برگشت و مدارک تحصیلیش رو

 اماده کرد و زود شام خورد تا بخوابه و فردا زودتر بتونه برای ثبت نام در دانشگاه سئول به اونجا

بره...صبح ساعت 6 با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد....صبحانه ی مختصری خورد و از هتل به

مقصد دانشگاه سئول  تاکسی گرفت...مدت زیادی طول نکشید تا به دانشگاه رسید...کار های ثبت نام رو

انجام داد  برای کار شناسی در رشته ی مورد علاقه اش ثبت نام کرد...همانطور که به سمت در خروجی

دانشگاه در حرکت بود چشمش به کسی افتاد که در یه لحظه به نظرش اشنا اومد....اون شخص از روبرو

به سمت ساختمان دانشگاه میومد و کم کم بهش نزدیک میشد....در یه لحظه فکر کرد که هیونگ

جونه...ولی نه! انگار واقعا خودش بود ...!همینطور اون شخص داشت به سمت ساختمان دانشگاه

حرکت میکرد دختر ها و پسر ها با اون سلام و احوال پرسی میکردن وازش امضا میگرفتن...!بهار وقتی

 متوجه شد که اون خود هیونگ جونه با عجله به سمتش دوید و خودش رو به اون رسوند و با احترام سلام

 کرد....هیونگ جون برگشت و تا بهار رو دید و متوجه شد که اون یک فرد کره ای نیست  با نگاه متعجبش

به بهار چشم دوخت و سلام کرد....بهار در حالی داشت سعی میکرد بر  تپش قلبش مسلط بشه , با جود

اینکه میدونست , ولی ازش پرسید که چرا دیروز در اجرای زنده ی گروه حضور نداشته!!!هیونگ هم گفت

که به علت فشار زیاد درس ها و اینکه دیگه نمیتونه غیبت کنه , گاهی اوقات نمیتونه در اجرا های گروه

شرکت کنه.بعد از بهار پرسید که"شما از کدوم کشور اومدین!؟"هیونگ از اینکه بهار دختری ایرانیه تعجب

کرد و از اون بخاطر اینکه کار هاشونو دنبال میکنه تشکر کرد...به نظر میومد که هیونگ خیلی عجله داره

بده تا بتونه بعدا باهاش ملاقاتی داشته باشه...بهار هم با سرعت اینکارو انجام داد...و پس از خداحافظی

با هیونگ به سمت هتل راه افتاد...توی راه در پوست خودش نمیگنجید و اینقدر خوشحال بود که

میخواست فریاد بزنه...اینکه از بین این همه طرفدار , هیونگ شماره ی شبنم رو گرفته بود واسش خیلی

تعجب اور بود ... هر چی بود بهار خیلی هیونگو دوست داشت ولی ترجیح میداد این مسئله رو در مقابل

هیونگ بروز نده..   گروه دابل اس تقریبا هر روز با هم تمرین میکردن و هیونگ  هم هر وقت فرصت پیدا

میکرد در تمرین ها حضور پیدا میکرد...فردای اون روز هیونگ برای تمرین پیش دوستاش رفت...بعد از

تمرین هیون با غرولند گفت " من واقعا از کلمه اوپا بدم میاد ... ای کاش میشد طرفدارا دیگه اوپا اوپا

نمیکردن ... !! " جونگمین با خنده اومد دهن باز کنه   که هیونگ به یاد شبنم افتاد و نذاشت جونگمین حرف

بزنه : " راستی بچه ها دیروز توی دانشگاه یه دختر ایرانی رو دیدم که میگفت از طرفدارای مائه!"جونگ

 مین با سرعت پرسید"جدی ؟؟؟؟ اسمش چی بود؟خوشگل بود؟"هیون جونگ نیشخندی زد.کیو جونگ

 گفت "تو چیکار به اسمش داری!!!اون فقط یه طرفداره!!!"

هیونگ وسط حرف کیو پرید و گفت" اسمشو نپرسیدم چون خیلی عجله داشتم ولی خیلی با نمک بود.

دوست داشتنی به نظر می اومد. شمارشو
گرفتم تا بعدا باهاش یه ملاقاتی داشته باشم

"در همون لحظه گوشیش رو در اورد و دنبال شماره ی


بهار گشت.وباهاش تماس گرفت. بهار که خیلی منتظر زنگ تلفنش بود با سرعت اونو جواب

داد"بله؟"صدای هیونگ بود که از پشت تلفن شنیده میشد..."سلام"بهار که  خیلی ذوق زده شده بود با

هول جواب سلامشو داد هیونگ گفت"چه روزی وقت دارین هم دیگه رو ببینیم؟"بهار گفت"اگه شما

وقت داشته باشین همین امروز خوبه!"هیونگ گفت "باشه !پس امروز ساعت 6 بعد از ظهر در پارک

سئول!قسمت بازی های بچه ها همدیگه رو میبینیم...بهار وقتی گوشی رو گذاشت قلبش نزدیک بود از

خوشحالی وایسه...!!  ساعت 5 سریع دوش گرفت و یه لباس ساده و شیک پوشید...با عجله یه تاکسی

گرفت و خودش رو به پارک سئول رسوند از اون طرف هیونگ جون به جونگ مین گفت "اگه تو هم دوست

داری با من بیای و اون دختر رو ببینی سریع اماده شو که بریم..."جونگ مین هم کمی فکر کرد تا ببینه

 برنامه ای داره یا نه.وبعد با خوشحالی پذیرفت...ساعت 5 جونگ مین وهیونگ جون با کمی تغییر چهره

اماده شدند و با ماشین هیونگ جون خودشونو به پارک رسوندند...در پارک بهار توی قسمت بازی ها به

دنبال هیونگ میگشت که ناگهان دید اون با جونگ مین به سمتش میان....توی اون لحظه نمیدونست باید

چی کار کنه...چون اون لحظه لحظه ای بود که مدت ها انتظارشو می کشید...جونگ مین قبل از اینکه بهار

رو ببینه هی از هیونگ جون می پرسید"کو؟کجاست؟کدومه؟"هیونگ گفت"یکم تحمل داشته باش الان

 پیداش میکنم"تا اینکه بهار رو دید و رو به جونگ مین گفت"اونه! دیدیش؟ خیالت راحت شد؟خوب نگاش

کن...اینگار تا حالا دختر ندیده!!!!"وقتی به همدیگه رسیدن بهار  با اضطرابی که سعی میکرد پنهانش کنه

سلام کرد وجونگ مین بعد از سلام دستشو به سمت بهار دراز کرد و با اون دست داد...بهار با جونگ مین

احوال پرسی کرد و به اون گفت که چقدر از دیدن اون خوشحاله...جونگ مین هم لبخندی مرموزانه زد و

گفت"از لطف شما ممنونم خانم..."...بعد هر سه نفر به سمت یکی از صندلی های پارک رفتند...جونگ

مین می خواست کنار بهار بشینه ولی هیونگ جون زیر لب بهش گفت"من اینجا میشینم تو برو اون

ور"بهار هم روی صندلی با کمی فاصله از اونها نشست وهمونطور که سعی میکرد لرزش صداشو پنهان

کنه شروع به صحبت کرد"من تو ایران از سالها پیش یکی از طرفدارای شما بودم همیشه دوست داشتم

وقتی میام کره بتونم حداقل با یکی از اعضای گروه شما ملاقاتی از نزدیک داشته باشم...الانم خیلی

خوشحالم که دارم با شما و اقای پارک از نزدیک صحبت می کنم...!"هیونگ جون هم گفت "ما هم خیلی

خوشحالیم که یه طرفدار ایرانی کارای ما رو دنبال میکرده...و از ملا قات با شما خوشحالیم "بهار لبخندی

زد...هیونگ ادامه داد"راستی ما میتونیم با همه ی بچه ها یه قرار بذاریم که شما بتونید اونها رو از نزدیک

 ببینید!جونگ مین!چطوره؟"جونگ مین گفت"اره اره..خیلی خوبه..."بعد قرار گذاشتند که تلفنی بهم خبر

بدند چه روزی اعضای گروه میتونند دور هم جمع بشند...بعد از شروع کلاس ها بهار و هیونگ تقریبا هر

روز همدیگه رو در حیاط دانشگاه میدیدندو بهم سلام میکردند...غافل از اینکه هیونگ احساس میکرد یه

جورایی به دیدن بهار عادت کرده و چیزی در درونش به اون میگفت که اونو خیلی دوست داره و بهش

علاقه مند شده و بهار از این مسئله غافل بود...! هر وقت OST جدیدی میخوند یا البوم بیرون میداد , روی

البوم رو با یه دنیا احساس امضا میکرد و به بهار هدیه میداد ...








برچسب ها :

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 02:50 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]