تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستانــ رویای شیرینــ عشقـــ×ـــ ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅


سلام دوستان ...


قسمت 3 , 4 , 5 , 6 داستان رویای شیرین عشقــــــ


در ادامهـ×ــــ مطلب همین پست




قسمت سوم


یه روز هیونگ جون با اعضای گروه قرار گذاشت که بهار رو ملاقات کنند و قرار شد این ملاقات توی یه

رستوران صورت بگیره!جونگ مین قبل از اینکه اماده بشه 2 لیوان اب هویج خورد و خیلی خوشحال به

نظر میومد...بعد یه دست لباس شیک پوشید و زودتر از همه سوار ماشین شد...هیونگ جون با خودش

فکر کرد "چرا اینقدر عجله  داره؟نکنه؟!!!"ولی سریع این فکر رو از ذهنش دور کرد و با خودش گفت نه بابا

!جونگ مین همیشه اینطوریه وقتی چشمش به یه دختر می افته ذوق زده میشه و نمیدونه چیکار کنه!


دل توی دل بهار نبود...از طرفی شور و هیجان ...واز طرفی هم اضطراب و دلهره...!بعد از دوش گرفتن

یکی از بهترین لباساشو انتخاب کرد موهاشو خیلی ساده  روی شونه اش ریخت....از خونه خارج شد و یه

تاکسی گرفت تا خودشو هر چی سریع تر به محل قرار برسونه...توی راه با خودش فکر کرد که این

ملاقات یکی از بهترین لحظه های زندگی اونه... وقتی به رستوران رسید در حالی که سعی میکرد بر

سستی پاهاش چیره بشه داخل رفت و چشم گردوند تا اینکه اعضای گروه رو دور یه میز 6 نفره دید...با

دیدن اونا احساس کرد دیگه نمیتونه راه بره ولی خودشو جمع و جور کرد و به طرف میز راه افتاد.وقتی به

اونها رسید با احترام سلام کرد اونها هم بلند شدند و به اون سلام کردند هیونگ کنار بهار رفت و اون رو به

بقیه معرفی کرد وگفت"ایشون  خانوم لی بهار همون خانومی هستند که از ایران اومدن و توی

دانشگاهی که من توش درس میخونم تحصیل میکنن"همه ی اعضا با لبخند خوشحالی خودشونو از دیدن

اون ابرازکردند ...بعد جونگ مین با لبخند رو به بهار کرد و گفت"بفرمایید بشینید"بهار روی صندلی نشست

وخودشو جمع و جور  کرد و گفت"از دیدنتون خیلی خوشحالم همیشه دوست داشتم از نزدیک شما رو

ببینم"هیون جونگ گفت" ما هم خوشحالیم که توی ایران هم طرفدار داریم و از شما ممنونیم که کار های

ما رو دنبال میکنید." همه با لبخند حرف هیون رو تایید کردن...کیو جونگ سفارش 6لیوان ابمیوه داد

...وقتی  در حال خوردن ابمیوه بودن جونگ مین به طوری که کسی نبینه به  بهار یه چشمک زد ... بهار جا

خورد و کمی سرخ شد...خودشو جمع و جور کرد و نگاهش رو به سمت دیگه ای چرخوند...ایندفعه نگاهش

به هیونگ جون افتاد که داشت زیر زیرکی اونو نگاه میکرد...نمیدونست چیکار کنه!باز هم نگاهشو

چرخوند و چشمش به کیو جونگ افتاد که داشت با سرعت ابمیوه شو میخورد...توی دلش از آبمیوه

خوردن کیو خندش گرفت  .وقتی همه ابمیوه شونو خوردن بهار گفت"از اینکه اینجا اومدید ازتون ممنونم و

معذرت میخوام که وقتتونو گرفتم امیدوارم بازم بتونم شما رو ببینم "بعد با خجالت ادامه

داد"...فقط...میشه خواهش کنم روی این کاغذو برام امضا کنین؟" جونگ مین روبه بهار

گفت"حتما!!!"وکاغذا رو بین اعضای گروه پخش کرد...بعد از اینکه همه روی کاغذارو امضا کردن بهار

دوباره از اومدن اونها به اونجا تشکر کرد و بعد از خداحافظی از اونها به راه افتاد ولی چون میخواست

خرید کنه پیاده به راهش ادامه داد....از اون طرف اعضای گروه به سمت ماشین راه افتادند تا باهم به

خونه برگردن که یکدفعه هیونگ جون به بچه ها گفت که براش یه کاری پیش اومده و بعدا به خونه

برمیگرده.اونها هم خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند و رفتند...


هیونگ سرعت قدم هاشو بیشتر کرد و بهار رو دنبال کرد ...هدف اون از این کار این بود که میخواست

خونه ی بهار رو پیدا کنه...چون واقعا اونو دوست داشت .میخواست بهش بگه که چقدر دوستش داره و

بتونه راهی در دل اون باز کنه...

همونطور که توی افکار خودش غوطه ور بود با کمال تعجب جونگ مین رو

اونطرف  خیابون  دید که در حال حرکته و گهگاهی به بهار نگاه میکنه...!با

دیدن جونگ مین مغز هیونگ قفل کرد!با خودش گفت نکنه جونگ مین هم به

شبنم علاقه مند شده!بعد سریع توی دلش گفت"نه بابا چنین چیزی امکان

نداره! " ...""ایا جونگ مین هم اونو دیده بود؟"" این سئوالی بود که هیونگ

جون از خودش می پرسید...البته شاید جونگ مین به قصد خرید یا چیز دیگه

ای اونجا حضور داشت!ولی در هر صورت هیونگ باید میفهمید که اون چه

قصدی داره!پس توی ذهنش نقشه ای ریخت و در صدد اجرای اون براومد.با

سرعت به سمت بهار  دوید و اونو صدا زد.بهار به طرف صدا برگشت و هیونگ

جونو دید!با تعجب ایستاد و پرسید"اتفاقی افتاده؟"هیونگ جون جواب داد"نه

اتفاق خاصی نیفتاده!نگران نشید!"بعد چند سرفه ی کوتاه کرد وادامه

داد"میخواستم ببینم ایا منزلتون خیلی دوره یا نزدیک همین جاست؟"و در

همین حال که حرف می زد نگاه کوتاهی هم به اون طرف خیابون می انداخت

 و میخواست عکس العمل جونگ مین رو ببینه!بهار جواب داد"نه .خیلی دور

نیست اما باید حدود نیم ساعت پیاده روی کنم!حالا چطور شده که شما یه

دفعه ای به فکر دور بودن یا نزدیک بود راه من افتادید؟ "هیونگ جون

گفت"همینطوری!گفتم اگه خریدی دارید کمکتون کنم"و همینطور که صحبت

میکرد نگاه دیگری به اون طرف خیابون انداخت و جونگ مین رو دید که به اونها

 نگاه میکنه و متعجب شده!بهار هم که متوجه نگاه های هیونگ جون شده بود

به اون سمت خیابون نگاهی کرد و جونگ مین رو دید!در حالی که شوکه شده

 بود از هیونگ جون پرسید"اون اقای پارک نیست؟اینجا چیکار میکنه؟مگه قرار

نبود همتون با ماشین به خونه برین؟چطور شد که شما دو نفر

نرفتید؟؟؟"هیونگ جون گفت"دلیل خودمو که گفتم ! ولی نمیدونم جونگ مین

چرا با اونا نرفته!حتما این طرفا کاری داشته!"در همین حال جونگ مین از اون

طرف خیابون دست تکون داد و به این سمت اومد سلام کرد و رو به هیونگ

گفت"تو که گفتی کار داری!چرا نرفتی سراغ کارت؟"هیونگ جواب داد"داشتم

 میرفتم که بهار خانوم رو دیدم گفتم اگه کاری دارن کمکشون کنم...تو چرا

پیاده اومدی ؟"جونگ مین لبخندی زد و گفت"بی خیال ولش کن !حالا سه

نفری میریم و به کارامون میرسیم!"بعد یه چشمک دیگه به بهار زد و راه

افتادند...




قسمت چهارم


هیونگ جون توی دلش خیلی از دست جونگ مین عصبانی بود.چون درست نفهمید که اون برای چی

خودشو از گروه جدا کرده و به این سمت اومده!بهار کمی نگران و مضطرب به نظر می اومد و توی

ذهنش مدام این سئوال تکرار میشد که اونها برای چی اونو تعقیب کردن!!! شاید هم واقعا کاری این

اطراف داشتن ولی در هر صورت رفتارشون کمی مشکوک به نظر می اومد...بهار رو بروی مغازه ای

ایستاد و داخل ویترین اونو نگاه کرد...این همون مغازه ای بود که چند سال پیش با مادرش از اون خرید

کرده بود ...یاد مادرش که افتاد سعی کرد خیلی سریع فکرشو از ذهنش بیرون کنه چون اگه دوباره به

مادرش فکر می کرد نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره...با صدای هیونگ از افکارش بیرون اومد."از کدوم

لباس بیشتر خوشت میاد؟"بهار جواب داد"خب...!چندتا هستن که خیلی دوست دارم امتحانشون

کنم...چطور مگه؟"هیونگ که کمی هول شده بود گفت"هیچی فقط میخواستم سلیقه ی شما رو

بدونم..."بهار با شنیدن این حرف لبخندی به هیونگ زد و وارد مغازه شد...لباسی رو به فروشنده نشون

داد و از اون خواست تا اونو براش بیاره...فروشنده هم با احترام اینکارو انجام داد...همون طور که شبنم

مشغول نگاه کردن به لباس بود جونگ مین ازش پرسید" چه رنگایی رو دوست داری؟"بهار جواب

داد"من...؟اووم...رنگای نقره ای و سفید و مشکی رو بیشتر از بقیه ی رنگها دوست دارم..."جونگ مین

سریع گفت " اِ...!چه جالب!منم رنگ نقره ای رو خیلی دوست دارم"وبا لبخند مرموزانه ای ادامه داد".ما

دوتا چه تفاهمی داریم...!عجیب نیست؟ "هیونگ با تنه به جونگ مین زد و اخم کرد...(هه هه هه!)جونگ

مین گفت " مگه چی گفتم!حرف بدی که نزدم ! تو خودت چه رنگی رو دوست داری؟ یادم رفته... دوباره

بگو!" هیونگ جواب داد " هر رنگی رو دوست داشته باشم از رنگ هویج  خوشم نمیاد.... ! "و دوباره به

اون اخم کرد.بهار که سعی میکرد جلوی خنده شو بگیره پول لباس رو پرداخت کرد ورو به هیونگ و جونگ

مین گفت"بهتر نیست راه بیافتیم؟ " جونگ مین خنده ای کرد و گفت"ببخشید همش تقصیر هیونگ

جونه!باز دوباره اون اخلاق خوشگله اش گل کرده...! " و دست بهار رو کشید و با لبخندی بهش

گفت"بریم!"  و همونطور که دست بهار رو گرفته بود و اونو با خودش میکشید به سمت در مغازه رفت ...

که یکدفعه زنگ موبایل هیونگ جون به صدا در اومد...بعد از حدود 1 دقیقه که صحبت هیونگ جون تموم

شد با عجله روبه جونگ مین کرد و گفت " هیون جونگ بود !ازم پرسید کجام و گفت سریع برگردم...دنبال

تو هم میگشت!باید برای تمرین برگردیم..." جونگ مین که حسابی توی ذوقش خورده بود گفت " باشه

بابا !حالا نمیشه پیاده روی مونو ادامه بدیم و شب تمرین کنیم؟ " هیونگ جون گفت "نه نمیشه !همه 

منتظر ما ان! "و رو به بهار کرد و گفت "خیلی دوست داشتم بیشتر پیشتون میموندیم ولی معذرت میخوام

باید بریم..."بهار هم با لبخندی بهشون گفت " اصلا نگران من نباشید و سریع برید...امیدوارم موفق

باشید"

درسته دوست جونیا!!هیونگ جون واقعا به بهار علاقه مند شده بود و لی

نمیدونست چطوری عشقش رو بروز بده توی راه همون طور که داشت فکر

میکرد که اخر خونه شبنم رو پیدا نکرده یاد کار جونگ مین افتاد و بهش گفت

"راستی جونگ مین نگفتی واسه چی با گروه نرفتی ؟ "جونگ مین که به نظر

میومد انتظار شنیدن این سئوال نداشته و کمی هول شده بود جواب داد"

خب...اخه...چیزه!...فردا تولد یکی از دوستای دبیرستانیمه وقتی باهم

خداحافظی کردیم یادم افتاد براش هدیه نخریدم و برای خریدن کادوی تولدش

 از گروه جدا شدم"هیونگ که فهمیده بود جونگ مین داره دروغ میگه  گفت

"باشه امیدوارم فردا بهت خوش بگذره" و با هم به سمت خونه راه افتادن  تا

تمرین رو شروع کنن...تا اینکه یک روز که همه ی گروه برای تمرین دور هم

جمع شده بودند...



قسمت پنجم


تا اینکه یک روز که همه ی اعضای گروه برای تمرین دور هم جمع شده بودند جونگ مین با هدیه ای با

بسته بندی زیبا وارد اتاق شد.همه کنجکاو شدند و هر کس میگفت " این هدیه برای منه" و جونگ مین

طبق معمول باشوخی هاش همه رو اذیت میکرد و سر به سرشون میگذاشت.بعد از تمرین وقتی که

جونگ مین برای دوش گرفتن رفته بود هیون جونگ که خیلی کنجکاو بود   ببینه کادو  برای کیه به سمتش

 رفت و روی اونو خوند...و با صدای بلند و با خنده گفت " بچه ها میدونید کادو برای کیه؟؟؟اصلا فکرشو هم

 نمی تونید بکنید!!! " بچه ها دور هیون جمع شدند بعد هیون گفت" این کادو برای لی بهاره  !!! " همینطور

که هیون در حال گفتن این جمله بود جونگ مین در استانه ی در ظاهر شد و با عصبانیت و صدای بلند

گفت" تو به چه حقی روی کادو رو خوندی؟حق نداشتی این کارو انجام بدی! " با شنیدن اسم بهار هیونگ

جون با ناراحتی به بیرون رفت...همه از این کارش تعجب کردن...!چرا اون رفت! مگه چه اتفاقی افتاده

بود؟جونگ مین با عصبانیت کادو رو از دست هیون قاپید و گفت " دیوونه! دیگه از این فضولیا نکن!" و با

عصبانیت محل تمرین رو ترک کرد...همه شوکه شده بودند که چه اتفاقی افتاده! وقتی جونگ مین رفت

یونگ سنگ با تعجب گفت" شما فهمیدین موضوع چیه؟ اگه چیزی میدونین به منم بگین!" بقیه  هم شونه

شونو به نشونه ی اینکه نمیدونن بالا انداختن!هیون در حالی که از رفتار جونگ مین شوکه  شده بود

 گفت: ولشون کنین بابا!بیاین تمرینمونو ادامه بدیم"از اون طرف هیونگ که احساس میکرد رو دست

خورده... ناراحت و عصبی با ماشینش توی خیابونا سر گردون بود گوشیشو در اورد و به بهار زنگ زد چون

تنها کسی که در اون لحظه میتونست اونو اروم کنه بهار  بود...بهار در حال مطالعه ی درس هاش بود که

گوشیش زنگ خورد سریع به سمت گوشیش رفت با دیدن اسم هیونگ تعجب کرد که اون توی این ساعت

 شب چیکار میتونه باهاش داشته باشه...!سریع جواب داد "سلام"هیونگ با صدای غمگین سلام کرد و

پرسید"وقت داری؟ "بهار جواب داد"بله! چطو مگه؟ " هیونگ گفت " حتما باید ببینمت یه سئوال مهم ازت

دارم..."بیا همون پارک... جای قبلی" بهار سریع لباس پوشید و در تاریکی شب به سمت پارک راه افتاد

وقتی بهار به پارک رسید پارک تقریبا خالی بود و فقط یک زوج جوان روی یکی از صندلی ها  نشسته

 بودند...کمی چشم گردوند تا اینکه هیونگ رو دید که روی یه تاب بازی بچه ها نشسته بود و داشت

اهسته تاب میخورد....وقتی از دور به صورت هیونگ دقت کرد فهمید که خیلی توی فکره....یعنی اون

داشت به چی فکر میکرد؟بهار به سمت هیونگ رفت و وقتی به اون رسید اهسته سلام کرد و

پرسید"اتفاقی افتاده؟چرا ناراحتی؟ " (مدتی بود که به هیونگ احساس عجیبی داشت ولی منشا این

احساسو نمیدونست)هیونگ سرشو بالا اورد و چند لحظه توی چشم های بهار خیره شد...بهار نگران شد

و دوباره پرسید"مشکلی پیش اومده؟ " هیونگ از روی تاب بلند شد...و همین طور که به بهار نگاه میکرد

به سمتش اومد




قسمت ششم

هیونگ همین طور که به بهار نگاه میکرد به سمتش اومد و اونو در اغوش گرفت..بهار جا خورد

و سعی کرد خودشو از بغلش بیرون بیاره ولی هیونگ مانع شد..

بهار که از این حرکت خیلی جا خورده بود  با صدایی که از ته چاه در میومد گفت " چیکار داری میکنی؟ ولم کن "

هیونگ  جوابی نداد...چند لحظه بعد اغوشش رو باز کرد و روبه

بهار گفت " از وقتی دیدمت یه حسی از درونم بهم گفت که تو همون دختری هستی که همیشه به دنبالش بودم  ...

راستش من ... من تو رو ... من تو رو دوست دارم ... خیلی ... روزا همیشه با یاد تو کارامو انجام میدم ,

شبا با فکر تو خوابم میبره ... خیلی دلم میخواست اینا رو زودتر بهت بگم ... ولی ... ولی نمیتونستم ... "

بهار که خیلی متعجب شده بود و نمیدونست چی باید بگه سرشو پایین انداخت..مدتی بینشون

سکوت برقرار شد...ولی بلاخره این سکوتو هیونگ جون شکست دست بهارو گرفتو و بهش گفت " قلب منو می پذیری؟ "

بهار نمیدونست باید چی بگه , اون خیلی هیونگو دوست داشت ولی باید همه چیزو در نظر میگرفت ,

در حالیکه سعی میکرد مانع بروز احساسش بشه , گفت : " متوجه حرفتون نمیشم...شما و من؟ ما تفاوت های زیادی داریم...!!!"

هیونگ با سرعت گفت "قول میدم هر مشکلی باشه خودم حلش کنم...تو فقط بگو مشکلت چیه ! "

بهار با صدای اهسته ای گفت "اخه ما از دوتا کشور مختلف هستیم...زبانمون.فرهنگمون.عقاید  و افکارمون با هم تفاوت داره "

هیونگ گفت " ولی این مسئله ای نیست...

من خیلی ها رو دیدم که از دو کشور مختلف با هم ازدواج کردن ولی خیلی خیلی خوشبخت هستن...!"

بهار باز گفت"ولی فکر نمیکنم به این راحتی هایی که شما میگی باشه ! خواهش میکنم از

فکرش بیرون بیا....ما فقط میتونیم مثل دو تا دوست در کنار هم باشیم..."

هیونگ جواب داد"نه , من نمیخوام...من همه ی سعیمو میکنم تا تو رو به دست بیارم..."

بعد لبخندی زد و ادامه داد"حاضری بریم چیزی بخوریم؟"

بهار در حالی که سعی میکرد از ناراحتی خودشو کنترل کنه به زور لبخندی زد و سرشو تکون داد...

بعد هیونگ دست بهار رو گرفت و اون رو به رستوران پارک برد..

و بعد از اینکه قهوه شونو خوردن...هیونگ بهار رو تا دم در خونه

رسوند و توی راه از عشقش به اون و اینده ای که تصمیم داشت براش درست کنه صحبت کرد وخیلی خوشحال

بود که داره خونه ی بهار رو یاد میگیره...!وقتی رسیدن بهار از هیونگ تشکر کرد و از ماشین

پیاده شد...هیونگ با لبخندی به اون شب به خیر گفت و بعد از اینکه بهار وارد خونه شد اون هم به سمت خونه

حرکت کرد....بهار  وقتی به خونه رفت خوابش نمی برد خیلی خوشحال و نگران بود برای همین تا صبح بیدار

بود...اون خیلی هیونگ رو دوست داشت ولی به نظرش ازدواجشون غیرممکن بود...صبح بعد از اینکه با بی

اشتهایی صبحونه ی مختصری خورد برای رفتن به دانشگاه اماده شد وقتی از خونه بیرون اومد رو به روی خونه

هیونگ رو دید که کنار ماشینش منتظر اون ایستاده بود...وقتی هیونگ بهار رو دید با خوشحالی براش دست تکون

داد و به سمتش اومد وبا لبخندی  به اون گفت "افتخار میدین با هم بریم؟" بهار هم سلام کرد و سوار ماشین

شد...حالا بشنویم از جونگ مین ..

! وقتی کادو رو با ناراحتی از دست هیون جونگ گرفت"به خونه رفت و در اتاق

رو روی خودش بست...خیلی ناراحت شده بود که همه فهمیدن اون کادو رو برای بهار خریده...صبح که شد

تصمیم گرفت بره به دانشگاه و کادو رو اونجا به  بهار بده...برای همین سریع لباس پوشید و به سمت دانشگاه به

راه افتاد...وقتی به اون جا رسید صحنه عجیبی دید که خیلی اونو شوکه کرد...




برچسب ها :

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390 ساعت 02:42 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]