تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستانــ رویای شیرینــ عشقـــ♥ـــ ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅



سلام ...


قسمت های 7 و 8 داستان رویای شیرین عشق را


در ادامه مطلب این پست بخوانید






قسمت هفتم


وقتی به اونجا رسید صحنه ی عجیبی دید که خیلی اونو شوکه کرد...بهار از ماشین پیاده شد و هیونگ جون با

خوشحالی در کنار اون قرار گرفت و با هم به سمت در ورودی دانشگاه حرکت کردند...جونگ مین وقتی این صحنه

رو دید با خودش فکر کرد که نکنه اونا با هم رابطه ی خاصی دارن!و یاد اون روزی افتاد که هیونگ با فهمیدن اینکه

جونگ مین اون کادو رو برای بهار خریده بود با ناراحتی محل تمرین رو ترک کرد...وقتی بهار و هیونگ به سمت

دانشگاه میومدن , جونگ مین رو دیدن و تعجب کردند...

جونگ مین توی گوش هیونگ گفت"تو چه طور با بهار اومدی؟مگه خونشو بلدی؟"

هیونگ چیزی نگفت و رو به بهار لبخندی زد...

بهار پرسید" اقای پارک اینجا چی کار میکنین؟نکنه میخواین ادامه تحصیل بدین؟"

جونگ مین با خنده جواب داد"بهار خانوم خواهشا" از این به بعد منو با اسم کوچیکم صدا کنین"

و ادامه داد"نه بابا!ما رو چه به درس؟؟؟درس به درد این اقا میخوره که یه کامپیوتر بسازه توش یه میلیون بازی

بریزه و هر موقع خواست با یکیش بازی کنه, که البته از مغز نخود فرنگیش بعیده !"

بعد برای اینکه عکس العمل هیونگ رو ببینه به بهار که در حال خندیدن بود گفت"میشه ازتون خواهش کنم یه

روز رو برای ملاقات با من در نظر بگیرین؟من دوست خوبی برات میشم و قول میدم هر روز برات اب هویج یا هویج

بستی بخرم...!!!"

بعد قهقه ای سر داد و به هیونگ نگاهی انداخت...

بهار لبخندی زد و چون از دل هیونگ خبر داشت زیر زیرکی به اون نگاهی انداخت..

هیونگ توی دلش خیلی عصبانی بود ولی به روش نیاورد...

بهار که نمیدونست چی بگه رو به جونگ مین گفت"راجب بهش فکر میکنم اقای پارک"

                                                                      بعد خداحافظی کرد و به سمت کلاسش راه افتاد..

                         هیونگ هم ضربه ای اروم به پشت جونگ مین زد و بهش گفت"برو دیگه!مثل اینکه خیلی بیکاری!

                                                                             بذار به کارمون برسیم"

                                                                 و به سمت دانشگاه حرکت کرد...

جونگ مین از اینکه نتونست بخاطر حضور هیونگ , کادوش رو به بهار بده , ناراحت شده بود  اما با خودش گف "اشکال نداره!توی اولین ملاقات اینکارو انجام میدم..."

یکدفعه چیزی به یادش افتاد"اون شماره ی بهار رو نداشت"برای همین کمی ایستاد تا هیونگ از اون دور بشه

و بعد با عجله به سمت کلاس بهار دوید...

دم در کلاس چشم گردوند و  بهار رو مشغول صحبت با یکی از بچه های کلاس دید ... دستی براش تکون داد و با اشاره از اون خواست به بیرون کلاس بیاد...وقتی بهار بیرون اومد

جونگ مین با حالت هیجان زده گفت"راستی یادم رفت ازتون شماره بگیرم!!!!"بعد گوشی بهار رو از دستش قاپید و رو گوشی خودش میس کال انداخت و بعد از تشکر از بهار و برگردوندن گوشیش , از ترس اینکه مبادا هیونگ اونو بینه با عجله به سمت در حیاط دوید...

حالا دیگه هر وقت میخواست میتونست به بهار زنگ بزنه و باهاش قرار ملاقات بذاره...!

بعد از ظهر وقتی بهار توی اتاقش در حال استراحت بود جونگ مین زنگ زد و از پشت تلفن با خنده گفت

"سلام!!!"

بهار سلام کرد و گفت " اقای پارک شمااین؟"

جونگ مین گفت"خوب منو شناختی!ولی من پارک نیستم!جونگ مین هستم!زنگ زدم ببینم قرارمون چی شد؟"

بهار پرسید"برای چی میخواین منو ببینین؟"

جونگ مین جواب داد"میخوام باهات دوست بشم!خب حالا چه روزی همدیگه رو ببینیم؟"

بهار بی اعتنا ب جمله ی اول جواب داد"هر روزی که شما بگین"

جونگ مین گفت "همین امشب!البته اگه برنامه ای نداری! ساعت 7 شب به این ادرسی که میگم بیا!منتظرتم!"

و بعد از دادن ادرس گوشی رو قطع کرد...

محل ملاقات همون پارک سئول بود...ساعت 6:30بهار لباس ساده ای پوشید وبا اتوبوس به سمت پارک راه افتاد

در راه با خودش فکر میکرد که جواب هیونگ رو چی بده! از اون طرف هم جونگ مین بود که میخواست با اون

دوست بشه! توی ذهنش کلنجار میرفت که چیکار کنه!البته اون هیونگ

رو خیلی دوست داشت و ترجیح میداد مردی که قراره در اینده کنارش بمونه , هیونگ باشه ....

وقتی به پارک رسید خیلی دلهره داشت....ولی سعی کرد که عادی به نظر برسه...جونگ مین رو دید و به

سمتش حرکت کرد..جونگ هم با دیدن بهار براش دست تکون داد...وقتی به کنار هم رسیدن جونگ مین

از اون بخاطر اومدنش تشکر کرد و گفت

"امشب من یکی از بهترین کسانی که دوستشون دارم  رو در کنار خودم دارم و از این بابت خیلی

خوشحالم..."

بعد کادویی که قبلا اماده کرده بود رو به سمت بهار گرفت و گفت : برای توئه ...بهار هدیه رو  گرفت و 

تشکر کرد و با لبخند پرسید "چیه؟"

جونگ مین گفت"خودت بازش کن"

بهار هدیه رو باز کرد و یه لباس نقره ای رنگـِ بسیار زیبا دید ک سنگ دوزی هاش زیر نور مهتاب برق میزدند ...

لبخندی زد و دوباره از جونگ مین تشکر کرد

وگفت"خیلی قشنگه!حتما میپوشمش..."

بعد جونگ مین دست بهار رو گرفت و اونو به سمت یکی از صندلی های پارک برد...

وقتی روی صندلی نشستن جونگ مین گفت

"میتونم ازت یه سئوالی بپرسم؟تا حالا کسی رو دوست داشتی؟"

بهار جواب داد"نه ... چطور مگه ؟"

جونگ مین با خنده گفت"چقدر خوب ! چون من اولین کسی هستم که تو رو میبوسم... 


قسمت هشتم


...که ناگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان....بهار ک انتظار شنیدن چنین چیزی رو نداشت , با تعجب به صورت جونگمین خیره شد و پرسید : بله ؟...ولی جونگ مین هر لحظه صورتشو ب بهار نزدیک تر میکرد ...

ک ناگهـــــــــــــــــان ... 

مشتی محکم به صورتش خورد...بهار که چشماشو از ترس بسته بود وقتی اون صدا رو شنید

چشما شو باز کرد  و جونگ

مین رو دید که روی زمین افتاده ... خیلی هول شد و برگشت ببینه که مشت از طرف کی بوده...که با ناباوری

دید که هیونگ جون با رنگی برافروخته و درحالی که نفس نفس میزنه بالای سرش ایستاده و با عصبانیت به جونگمین ک از درد ناله میکنه , نگاه میکنه ...جونگ مین که صورتشو گرفته بود از روی

زمین بلند شد و گفت

" ای بی معرفت ! برای چی منو زدی ؟ "

هیونگ جون با عصبانیت فریاد زد

"ای نامرد!چه طور به خودت اجازه دادی با نامزد من قرار بذاری  ؟؟؟تازه میخواستی .... !تو واقعا آدم مضخرفی هستی !"و باز به طرفش رفت و یقش رو گرفت ...بهار جلوی رفت و گفت

"لطفا تمومش کن ! تقصیر من بود! بخاطر من ببخشش!"

بعد دست هیونگ رو گرفت و سریع اونو از اونجا دور کرد...

جونگ مین که شوکه شده بود مونده بود که اصلا چی شد؟!نامزد؟مگه اونا نامزد کرده بودن؟اونا به کسی چیزی اعلام نکردن!!!!ولی با ناراحتی خودشو تکوند و همینطور که غرق در افکارش بود از اونجا دور شد...

از اون طرف بهار و هیونگ جون توی ماشین نشسته بودند ... بینشون سکوت بود .. بلاخره بهار این سکوتو شکست و گفت

"تو چه جوری اونجا پیدات شد؟!از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟؟؟"

هیونگ در حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت

"من از اومدن شما خبری نداشتم...اومده بودم به یاد اولین قرارمون که توی این پارک بود کمی هوا بخورم که شما دو تا رو دیدم و .... !"

بعد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و رو به بهار کرد و گفت

"تو چرا دعوت اونو قبول کردی؟اصلا ازت انتظار نداشتم"

-"من که نمیدونستم اون میخواد چیکار کنه!فکر میکردم میخواد فقط مث دوتا دوست با هم صحبت کنیم  و برای گردش به بیرون بریم!حالا که چیزی نشده!لطفا ناراحت نباش!راستی چرا به اون گفتی که ما دو تا نامزدیم؟؟؟!...من که هنوز به تو جوابی ندادم...!حالا خودت باید درستش کنی!"

هیونگ که حالا کمی اروم تر شده بود دست بهارو گرفت وتو چشمای اون نگاه کرد و گفت

"متاسفم ولی باید اینو میگفتم تا اون دیگه به سمتت نیاد..!خواهش میکنم که در باره ی جواب دادن به من هم زودتر فکرا تو بکن!دیگه طاقت ندارم!"

بهار دستشو از توی دست اون بیرون کشید و به فکر فرو رفت! تصمیمی بود که ایندی زندگیشو رقم میزد , پس باید خیلی دربارش فکر میکرد ...

*********************************************

یک ماه از پیشنهاد هیونگ جون میگذشت و توی این مدت بهار با شخصیت اون خیلی بیشتر از گذشته اشنا شده بود و همین امر اونو به دادن جواب مثبت ترغیب میکرد ...

فردای اون روز وقتی هیونگ جون و بهار برای خوردن شام به رستوران رفته بودند بهار با صدای گرفته ای و درحالی که سرش پایین بود , گفت

"من تصمیمم رو گرفتم"

هیونگ که جا خورده بود با صدایی که اضطراب توش مشخص بود , گفت

"خب؟!"

بهار در حالی که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره زمزمه کرد

"ما نمیتونیم با هم باشیم!"


وقتی دید هیونگ چیزی نمیگه , سرشو بالا گرفت تا عکس العملش رو ببینه ... توی چشماش اشک جمع شده بود ... ! سریع گفت : میانه هیونگ جونا  ... !!! شوخی کردم ! فکر نمیکردم باور کنی ... !


******************************

هوا سرد بود... داشتند توی یکی از پارک ها قدم میزدن. ... هیچکس دیده نمیشد...هیونگ همین طور که دستای بهار رو توی دستش گرم میکرد میخواست از خوشحالی بال در بیاره ... !با یه لبخند شیطنت امیز رو به بهار گفت

"حالا مراسم نامزدی رو کی برگزار کنیم؟"

بهار با یه اخم کوچولو گفت

"هفته ی اینده!خونه ی خودت!دعوت مهمونا هم کار خودته!!"

هیونگ با خوشحالی گفت

"باشه خانوم کوچولوی من !هر چی تو بگی!!!!"

بعد اونو توی اغوشش گرفت و موهاشو نوازش کرد ... بعد صورتشو به صورت بهار نزدیک کرد ... نفس های گرم هیونگ به صورت بهار میخورد و قلقلکش میداد ...

و بدین ترتیب بهار اولین بوسه ی عشقو زیر بارش برف تجربه کرد  ... ( :))))))) )

بعد اروم و همین طور که دستاشون توی دست همدیگه بود به سمت خونه ی بهار حرکت کردند...بعد از اینکه بهار وارد خونه شد هیونگ همینطور که داشت با دمش گردو میشکست در این فکر بود که بالاخره دختر رویاهاشو پیدا کرده و باید برای خوشحالی اون خیلی کار ها بکنه...!






برچسب ها :

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 03:01 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]