تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستانــ رویای شیرینـــ عشقــــ♥ـ ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅




قسمت های 9 و 10 داستان رویای شیرین عشق رو


میتونید در ادامه مطلب این پست بخونید








قسمت نهم





چند روز بعد جونگ مین دوباره به بهار زنگ زد و از اونه خواهش کرد که همدیگه رو ببینن...بهار گفت برای اتفاقی که چند روز پیش براش افتاد متاسفه و نمیخواد یک بار دیگه تکرار بشه...ولی با اصرار جونگ مین مجبور شد بپذیره ولی خودش میدونست که کار اشتباهی میکنه ...

این بار جونگ مین با خودش یه دسته گل زیبا اورده بود تا به اون هدیه کنه...وقتی کنار هم نشستند جونگ مین به بهار گفت

"من هیچ جوری نمیتونم تو رو فراموش کنم...!تو واقعا هیونگ جونو دوست داری؟!"

بعد دست بهار رو تو دستاش فشرد و همونطور که به چشماش خیره شده بود با بغض گفت

"چجوری میتونم بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟؟؟یه کم بیشتر فکر کن و بعد تصمیمی بگیر!!!اگه تو بری پیش اون ... بعد مکثی کرد و با

قاطعیت گفت : دیگه هیچکس منو نمیبینه...!"


و همینطور که در حال پاک کردن اشکهاش بود نفسی کشید و به اسمون نگاهی کرد . ادامه داد


"هر کس تو اسمون یه ستاره داره...ولی ستاره ی من روی زمینه...کنار خودم...!باید خودش بخواد تا مال من بشه...!"

و با نگاهی که توش غم بزرگی دیده می شد رو به بهار لبخند تلخی زد....

وقتی بهار به خونه رسید قلبش خیلی سنگینی میکرد...از یه طرف هیونگ جون بود و از یه طرف جونگ مین!هر دو شونو دوست داشت ولی

این هیونگ جون بود که اول به اون پیشنهاد داده بود...!بهار تا صبح بیدار بود و به این موضوع فکر می کرد...خودش نمیدونست مشکلش از کجا

آب میخوره که نمیتونه یکدوم از اون دو تا رو انتخاب کنه ولی علتش این بود که بهار عاشق نبود ... بله ... عاشق نشده بود و حس خاص و خارق

العاده ی عشق رو تجربه نکرده بود و احساسی که به اون دو داشت فقط حس دوست داشتن بود و بس ..فردا با طلوع خورشید اون تصمیم

خودشو گرفته بود ...



به هیونگ جون زنگ زد و گفت که اگه کاری داره به اون بگه...(اخه 3 روز بیشتر به مراسم نمونده بود)ولی هیونگ جون بهش گفت که نگران

نباشه و فقط فردا برای خرید لباس نامزدی اماده باشه...


فردا راس ساعتی که قرار گذاشته بودند هیونگ جون دنبال بهار اومد و با هم برای خرید لباس نامزدی به مغازه ها سر زدند...هیونگ جون  با

اشاره لباس سفیدی با پولک های نقره ای رو به بهار نشون داد و ازفروشنده خواست تا اونو بیاره...وقتی بهار لباس رو پوشید برای اینکه

هیونگ جون لباس رو توی تنش ببینه پیش اون اومد ... هیونگ جون که خیلی خوشش اومده بود با لبخند بهش گفت


"خیلی بهت میاد ... اینگار برای تو دوختنش!مث ماه شدی"

وقتی لباس رو خریدند برای خرید کفش و چند چیز ضروری دیگه به فروشگاه ها سر زدندو در اخر وقتی هیونگ بهار رو به خونه رسوند به اون

گفت


"عزیزم برو استراحت کن که روز مراسم شاد و سرحال باشی!پس فردا یکی از بهترین روزای زندگی مونه"

بهار هم جوابشو با لبخندی داد و منتظر شد تا هیونگ جون با ماشین از اون جا بره...نمیدونست تصمیم درستی گرفته یا نه!

روز مراسم هیونگ جون که بعد از روز خرید لباس دیگه بهار رو ندیده بود و فقط تلفنی با هم صحبت کرده بودن برای اماده شدن برای مراسم دم خونه ی بهار اومد...

خیلی خوشحال و امیدوار بود ولی بعد از 5 بار زنگ خونه ی بهار رو زدن و سراغ اونو از همسایه هاش گرفتن امیدش به ناامیدی مبدل

شد....بله بهار نه توی خونه بود و نه تلفن همراهشو جواب میداد...!یعنی اتفاقی براش افتاده بود؟!



هیونگ جون با اضظراب و دلهره و در حالی داشت دیوونه میشد به سمت خونه اش که دوستاش هم منتظرش بودند به راه افتاد...!

داداشا رو دید که منتظرش وایسادن و با ورود هیونگ به خونه به طرفش اومدن ...
هیون جونگ:"ای baby خوشتیپ شدی!امیدوارم خوشبخت بشی!"

یونگ سنگ:"بهت تبریک میگم رفیق!"

کیو جونگ:"امیدوارم خوشبخت بشین"

وقتی نگاهش به جونگ مین افتاد میتونست غم رو از چشماش بخونه و جونگ مین هم بدون هیچ حرفی فقط نگاش کرد ..

به اتاقش رفت و دوباره به بهار زنگ زدولی گوشیش رو برنمیداشت...

بعد از حدود یک ربع کیو جونگ پیش هیونگ اومد و گفت

"پس بهار کو؟ چرا با هم نیومدین؟"

هیونگ جون با ناراحتی گفت

"هیونگ!(برادر)دارم دیوونه میشم...!نمیدونم کجاست!!!!گوشیشو خاموش کرده..!خونه هم نیست!!!چی کار کنم؟دارم دیوونه میشم"

بقیه ی بچه ها هم متوجه شدند و بالای سرش اومدند و یونگ سنگ پرسید

"اتفاقی افتاده؟"

هیون جونگ گفت

"چرا بهار نمیاد؟مشکلی پیش اومده؟"

کیو جونگ ماجرا رو تعریف کرد و قرار شد که همه جا رو بگردن چون احتما میدادن شاید براش اتفاقی افتاده ... ! تا صبح همه ی  بیمارستان

ها و هر جا که احتمال میدادن بهار اونجا باشه رو گشتن و سراغ اونو از دوستای دانشگاهش گرفتن اما هیچکس خبری ازش نداشت ... !






قسمت دهم




هیونگ جون و جونگ مین هم در این مدت هردو تنهایی به دنبال شبنم گشتند ولی راه به جایی نبردند...غافل از اینکه بهار بخاطر اینکه جونگ

 مین بلایی سر خودش نیاره و به خاطر علاقه ای که به هردوی اونها داشت نمیتونست بین اون دو تا یکی رو انتخاب کنه ...بنابراین ترجیح داد

چند روزی رو به خونه ی مادربزرگ دوستش توی پوسان بره تا ابا از اسیاب بیافته... واقعامشکل بهار فقدان عشق بود ...        


 توی این چند روز هیونگ   خیلی اشفته و ناراحت بودو هر روز ناراحت تر از روز قبل به نظر میرسید و گذشت زمان نه تنها باعث نشده بود اون

عشقشو فراموش کنه.بلکه باعث شده بود علاقه اش به بهار دوچندان بشه....

جونگ مین هم ناراحت و عصبی خودشو توی اتاقش حبس کرده بود و درست غذا نمیخورد ولی از طرفی هم از به هم خوردن نامزدی

خوشحال بود... چون فکر میکرد بهار به خاطر اونه که توی نامزدی حاضر نشده و احساس میکرد که فرصتی برای این داره که بتونه بهار رو

عاشق خودش کنه ...


یک هفته بعد بهار به سئول برگشت و در کلاس حاظر شد بعد از پایان کلاس در راهروی دانشگاه هیونگ رو دید که با یکی از دوستاش مشغول

صحبت بود بدون اینکه نگاهش کنه از کنارشون رد شد ...هیونگ تا بهار رو دید سریع از دوستش جدا شد و درحالی که توی چشماش اشک

جمع شده بود و پاهاش سست شده بودن به سختی دنبالش دوید و صداش کرد ولی بهار بی تفاوت به هیونگ به راهش ادامه داد...

هیونگ سرعتشو بیشتر کرد تا به بهار برسه .. دستشو گرفت و نگه داشت...شبنم برگشت و به اون نگاهی انداخت...هیونگ با نگاه مات برده

و با صدایی اروم گفت"این مدت کجا بودی؟چرا مراسمو به هم زدی؟"بهار بدون هیچ جوابی دستشو کشید و به راهش ادامه داد"هیونگ باز

به سمتش دوید و اینبار محکم تر دستشو گرفت و با عصبانیت همون سئوالا رو ازش پرسید .. بهار با صورتی گرفته گفت"لطفا با من کاری

نداشته باش!فکر کن که اصلا منو نمیشناسی...!"بعد دستشو کشید و رفت...هیونگ همین طور که به رفتن بهار نگاه میکرد خشکش زده بود

...و قطره های اشک گونه هاشو خیس میکردتوی ذهنش فقط یک سئوال میچرخید"چرا؟؟؟!"

بهار همینطور که داشت به خونه میرفت بغض خیلی بزرگی در گلو داشت که هر لحظه ممکن بود بترکه...اخه چطور میتونست دل کسی رو که

خیلی دوست داشت بشکنه؟!!ولی باید تحمل میکرد...


هیونگ با قلبی شکسته از دانشگاه خارج شد.هر کس بهش سلام میکرد متوجه میشد که اون مثل هر روز نیست چون اصلا حواسش به هیچ

چیز و هیچ کس نبود...سوار ماشینش شد و به سمت خونه به راه افتاد وقتی رسید لباساش رو در اورد و خودشو روی تخت رها کرد ....جونگ

مین که اتاقش کمی اون طرف تر بود صدای هق هق های بلندش رو شنید ...اهسته در اتاقش رو باز کرد و بیرون اومد...به سمت اتاق هیونگ

رفت .. اون داشت باصدای بلند گریه میکرد...دلش گرفت ولی نمی تونست کاری براش بکنه...

 
هیونگ همینطور که گریه میکرد خوابش برد ...بعد از یکی دو ساعت از خواب پرید وقتی به خودش اومد فکری به ذهنش رسید...باید با

دوستاش که همیشه غمخوارش بودند درد و دل میکرد...صورتشو شست و با عجله از پله ها پایین رفت...در اتاق هیون رو زدو وارد شد یونگ

سنگ و کیو هم توی اتاق هیون نشسته بودن و داشتن با هم صحبت میکردن با دیدن چشمای قرمز هیونگ ناراحت شدن و ازش ماجرا رو

پرسیدن و هیونگ هم اتفاقاتی رو که اونروز افتاده بود تعریف کرد ... همه  به فکر فرو رفته بودن و هیچکس نمیتونست درک کنه که بهار چرا

اینطوری رفتار میکرد ... کیوجونگ بعد از چند دقیقه سکوت رو شکست و گفت : فهمیدم باید چیکار کنیم !!! یه نقشه دارم .. ! بید کمکم کنین خوب

اجر بشه ... !!! 




برچسب ها :

نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 02:13 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]