تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستان رویای شیرین عشق ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅





سلام ...

قسمت 1112
13 داستان رویای شیرین عشق رو میتونید

در این پست بخونید ...

امیدوارم خوشتون بیاد










سوســــــــــــــــ×ــــــن جون امیدوارم خوشت بیاد عزیزم





قسمت یازدهم




کیو جونگ با صدایی هیجان زده  گفت " هفته دیگه تولد داداش هیونه ... درسته ؟ "هیون در جواب سرش رو تکون داد ... کیو جونگ رو به هیون کرد و گفت : تو باید بهار رو دعوت کنی ! " بعد ادامه داد : " هفته بعد توی مهمونی دختری رو بعنوان نامزد هیونگ جون معرفی میکنیم و میگیم که میخوان به زودی ازدواج کنن , بعد منتظر عکس العمل بهار میشیم .. " هیونگ با اعتراض حرفشو قطع کرد و گفت : این کارا دیگه چیه ...؟ " کیو گفت : مگه نمیخوای بدونی دوست داره یا نه ؟ خب این بهترین راهه ... " یونگ سنگ پشت هیونگ زد و گفت : آره رفیق ... اینطوری تکلیفت با خودت روشن میشه ..." همه ی بچه ها با نظر کیو جونگ موافق بودند جز هیونگ!!!هیونگ هم که با این حرف یونگ سنگ کمی اروم تر شده بود پذیرفت که با هم نقشه رو اجرا کنن...! و قرار شد که با خواهر کیو هماهنگ کنن تا نقش همون دختر رو بازی کنه ...

4 روز بعد هیون جونگ به بهار زنگ زد و اونو به جشن دعوت کرد ... بهار قلبش اونجا بود .. خیلی دلش میخواست حتما اونجا بره تا بعد از مدتها هیونگ جون رو ببینه ولی نمیتونست ... این راهی بود که خودش انتخاب کرده بود و باید تا تهش ادامه میداد ... از هیون عذر خواست و گفت که نمیتونه بیاد .. هیون از پشت تلفن گفتم : اگر نیای واقعا از دستت ناراحت میشم .. ! باید بیای ! منتظرم .. ! حتما بیا ... " بهار دلش نمیخواست با حضور دوباره ش خاطراتی رو که با هیونگ داشت دوباره زنده کنه ولی بخاطر اصرار های پی در پی هیون جونگ مجبور به پذیرفتن شد ...

روز  موعود فرا رسید...همه ی بچه ها دور هم جمع شدند ..بهار با اینکه میدونست  داره کار اشتباهی میکنه , با قلبی سرشار از ناراحتی خودش رو برای رفتن آماده میکرد ... لباس نقره ای که جونگمین بهش هدیه داده بود رو پوشید و آرایش ملایمی کرد و خودش رو به مهمونی رسوند... به خونشون که رسید پشت در ایستاد ... لحظه ای چشمانش رو بست و توی دلش از خدا خواست تا اتفاق بدی نیفته ... وقتی وارد سالن پذیرایی شد همه ی نگاه ها به سمت اون جلب شد ... مهمونهای زیادی برای تولد هیون جونگ اومده بودن که تقریبا همه اونها رو نمیشناخت ... کمی چشم گردوند و نگاهش به جونگمین افتاد که با لبخند عریضی بهش نزدیک میشد ... برق شادی توی نگاهش میدرخشید ... کلاه کابوی خاکستری رنگی که روی سرش گذاشته بود , خنده دار نشونش میداد  ... جونگمین : سلام ... خوش اومدی ... بهار لبخندی بی حال زد و جواب داد ... جونگمین نگاهی به لباس بهار انداخت و درحالی که از خوشحالی با دمش گردو میشکوند گفت : واو ... خیلیییی بهت میاد ... ! آفرین به سلیقه خودم ... ! " در همین حین هیون جونگ و کیو و یونگ سنگ هم که تازه متوجه بهار شده بودن جلو اومدن و مشغول صحبت باهاش شدن ... هیونگ جون همراهشون نبود .. بعد از چند دقیقه مجلس ساکت شد و همه ی مهمون ها دور میزهایی که توی سالن چیده شده بود نشستن .. هیون جونگ میخواست بمناسبت تولدش آهنگی رو بخونه ... بهار بین مهمونها چشم گردوند .. هیونگ جون رو نمیدید ... سرش رو پایین انداخت و به آهنگ هیون گوش سپرد ... انقدر توی فکر بود که متوجه نشد کی آهنگ هیون تموم شد و جونگمین کی پشت بلندگو اومد . تو صداش شادی موج میزد : امشب میخوام آهنگی رو به کسی که قلبم بخاطر اون میتپه و توی این جمع حضور داره , تقدیم کنم " نگاه مهمون ها بین جمع چرخید .. هر کسی توی دلش حدسی میزد که منظور جونگمین چه کسیه ...  جونگمین شروع به خوندن کرد .. چه عاشقانه میخوند و نگاه عاشقانش رو به پای بهار میریخت ... بهار سرش پایین بود ولی سنگینی نگاه کسی رو حس میکرد ... سرش رو بلند کرد و نگاهش به نگاه هیونگ جون گره خورد .. قلبش لرزید ... ایندفعه هیونگ جون نگاهش رو ازش گرفت و روش رو به سمت دختر کناریش کرد و با اون گرم صحبت صحبت شد ... اشک توی چشماش دوید ... " اشکال نداره .. درسته .. اون تو رو فراموس کرده ... خودت اینو میخواستی  ... " بعد از اینکه اهنگ جونگمین به پایان رسید که برای بهار اندازه قرنها طول کشید همه براش دست زدند ... هیون جونگ پشت بلندگو رفت و گفت : امشب میخوام به همگی یه خبر خوب بدم ... ! بیبی گروهمون کیم هیونگ جون نامزد کرده .. هممون برای خوشبختیشون دعا میکنیم .. " همه مهمونها درحالیکه شوکه شده بودن براشون دست زدن و به طرف هیونگ و دختری که کنارش ایستاده بود رفتند و تبریک گفتن ... شبنم با شنیدن کلمه نامزد , دلش ریخت .. چیزی روی قلبش سنگینی میکرد ... به دختر زیبایی که کنار هیونگ ایستاده بود و با لبخند با کسانی که بهش تریک میگفتن صحیت میکرد نگاه میکرد و اشک توی چشماش جمع شده بود ... " نه .. دیگه نمیتونم اینجا بمونم ... " به سمت در دوید و از سالن خارج شد...جونگمین با دیدن بهار که حالش خوب نبود با آشفتگی به سمت در دوید ... با رفتن اون دو نفر از اونجا هیونگ و بقیه بچه ها به هم نگاه کردن ... هیون جونگ رو به کیو گفت " افرین پسر !!!! فکرت خوب کار میکنه..." بعد رو به هیونگ که توی چشماش اشک جمع شده بود کرد و دست روی شونه هاش گذاشت و گفت " پسر چرا گریه میکنی؟؟!! معلوم شد اون تورو دوست داره...!حالا باید صبر کنیم..."

جونگ مین وقتی از در بیرون رفت در تاریکی شب با دقت به این طرف و اون طرف نگاه میکرد تا بهارو پیدا کنه...!توی تارکی شب کسی نبود ... صدای گریه آروم کسی به گوش میرسید  ... جونگمین به سمت صدا رفت و بهار و دید که به دیوار تکیه داده و گریه میکنه .. تحمل دیدن ناراحتیشو نداشت ... آروم بهش نزدیک شد و اونو در آغوش گرفت ... بهار گفت : خواهش میکنم جونگمین .. ولم کن .. ! " جونگمین اون رو در اغوشش فشرد و گفت" گریه نکن...! خواهش میکنم...! نمیتونم  گریه کردنتو ببینم...!!!"

" جونگ مین...خواهش میکنم ولم کن! میخوام تنها باشم..."

جونگ مین با لبخندی گفت " باشه پس من میروسنمت خونه..."بعد سوار ماشین شدن و به سمت خونه بهار رفتن .. جونگمین اروم بغلش کرد و گفت "به من اعتماد کن!من تمام غصه هاتو از بین میبرم. تو فقط با من باش و به هیچی فکر نکن!!!"






قسمت دوازدهم





وقتی بهار داخل خونه شد حس خیلی بدی داشت .. حس میکرد زندگیش به دست حماقت خودش خراب شده .. حالا میفهمید کسی که واقعا دلش میخواست باهاش باشه هیونگ جونه , نه کس دیگه ... ولی افسوس که برای پشیمونی خیلی دیر بود .. خودشو روی تخت انداخت و بعد از فکر کردن به اتفاق های اون روز خوابش برد... فردا صبح وقتی برای رفتن به دانشگاه اماده شد و از خونه بیرون اومد جونگ مین رو دید که کنار ماشینش ایستاده و منتظر اونه ... جونگمین با دیدن بهار در حالیکه میخندید دست تکون داد و جلو اومد . بعد از سلام و احوالپرسی در ماشین رو برای بهار باز کرد و خودش هم سریع سوار شد .. با لحن خنده داری گفت : " کجا تشریف می برین خانم محترم؟؟؟!" بهار که در اون شرایط حوصله کارهای جونگمین رو نداشت با صدایی گرفته جواب داد : دانشگاه لطفا .. " جونگ مین نگاهی به بهار انداخت و با دلخوری گفت " میشه امروز بیخیال دانشگاه بشی ؟ خواهش میکنم " بهار گفت : جونگمین خواهش میکنم .. اصلا حوصله تو ندارم .. خواهشا اذیتم نکن و یه راست برو دانشگاه ! " جونگ مین وقتی دید بهار باهاش کنار نمی یاد ماشینو کنار زود و و با خنده گفت"رو حرف من حرف نمی زنی و هر جا که من رفتم تو هم میای ! فهمیدی دختر ؟" بهار که حوصله سر و کله زدن باهاش رو نداشت بلاخره قبول کرد و لبخند زد .. جونگمین که با دیدن لبخند بهار انرژی گرفته بود با ذوق گفت " میبرمت یه جایی که اب هویج های خوشمزه ای داشته باشه ... بعدشم میریم شهربازی و کلی خوش میگذرونیم " و پاش رو روی گاز فشرد ..هیونگ جون که متوجه غیبت بهار شده بود , نگرانی داشت دیوونه ش میکرد ولی نمیتونست هیچ کاری کنه , چون کوچک ترین عکس العملی ممکن بود تمام نقشه هاشونو به هم بریزه

شب بهار با صدایی بغض آلود زمزمه کرد : چون خودم با حماقتم مراسمو بهم زدم  دیگه نباید به اون فکر کنم ... باید فقط براش ارزوی خوشبختی کنم... " و با چشمانی اشک آلود به خواب رفت ...

فردای اون روز سعی کرد با اعتماد به نفس بیشتری سر کلاس ها حاضر بشه و حضور هیونگ جون رو ندیده بگیره ولی خودش هم میدونست که این کار خیلی سخته ... همینطور که توی راهرو قدم میزد , برد اعلانات دانشگاه توجهش رو جلب کرد

"توجه....! توجه....! فرصتی دوباره برای دانشجویانی که برای ترم گذشته کم کاری کردند : اردوی آموزشی - تحقیقاتی - تفریحی دانشگاه هفته آینده حرکت میکنه ! اطلاعات بیشتر با مراجعه به دفتر دانشگاه

 

بهار که این اردو رو برای سرگرم شدن و از فکر هیونگ بیرون اومدن , فرصت خوبی میدونست , برای شرکت در این برنامه ثبت نام کرد . توی این سفر دانشجو های داوطلب رو به شهر پوسان میبرند و پس از اسکان هر گروه کار تحقیقاتی خودشون رو آغاز میکردند . توی هرگروه یه دانشجوی دکترا و یه دانشجوی کارشناسی قرار داشت که به طور 2 نفری کار خودشونو ارائه میدادند . اردو 4 روز دیگه حرکت میکرد .بهار در این مدت سعی میکرد با کنار جونگمین بودن حواس خودش رو پرت کنه و به خودش تلقین میکرد که دیگه هیونگ جون و زندگیش براش اهمیتی نداره , جونگیمن هم که رفتار بهار رو میداد امیدوارم بود و فکر میکرد که قلب بهار رو به دست آورده ..هیونگ جون هر روز بهار رو توی دانشگاه از دور تماشا میکرد و به همین دیدن بدون کلام راضی و دل خوش بود ... 4 روز گذشت و روز گروه بندی فرا رسید . تمام دانشجویانی که ثبت نام کرده بودند به نوعی با هم دوست بودند و برای اینکه توی یک گروه باشند ثبت نام کرده بودند و متاسفانه یا خوشبختانه و در کمال ناباوری بهار و هیونگ جون موندند و مسئولان دانشگاه به اونها گفتند که باید توی 1 گروه قرار بگیرند و اونها هم جز پذیرش این موضوع چاره ای نداشتند... بهار از این موضوع قلبا شاد بود ولی عقلش بهش هشدار میداد که این سفر برای هیونگ جون و خودش , مسئله خوبی نیست و فقط باعث اذیت شدن بهار و زنده شدن خاطراتش با اون میشه ... ولی هیونگ جون از شادی میخواست فریاد بزنه , هر چند که طوری وانمود میکرد که از این مسئله ناراضیه ...

یک روز قبل از حرکت , شبنم با جونگمین تماس گرفت و ماجرا رو براش گفت و فقط مسئله با هیونگ جون توی یک گروه بودنش رو مخفی کرد ...موعد حرکت رسیــــــــــــــــد ...


قسمت سیزدهم


صبح زود بهار از خونه خارج شد و بادیدن جونگمین که کنار در نشسته بود شوکه شد .. با تعجب گفت : جونگمین .. تو اینجا چیکار مکنی ؟ جونگمین لبخند زد و ایستاد : اومدم باهات خداحافظی کنم .. " بهار لبخند زد .. توی این مدت خیلی به جونگمین و محبت هاش مدیون بود و میتونست قسم بخوره اگه دوست و همراه خوبی مثل اون نداشت , نمیتونست دوری از هیونگ جون رو تحمل کنه . جونگمین بهار رو تا دم دانگاه بدرقه کرد و از خواست که مراقب خودش باشه . همه دانشجوهای داوطلب توی محوطه دانشگاه جمع شدهه بودند . بهار کمی که چشم گردوند تونست از بین جمعیت هیونگ جون رو با پیراهن زرد و کلاه خاکستری رنگ تشخیص بده . چقدر دلش میخواست مثل بقیه بچه ها که کنار همگروهی هاشون ایستاده بودند , کنارش بایسته اما دلش نمیخواست بهش نزدیک بشه . باید اینو درک میکرد که اون الان متعلق به کس دیگه ایه ... سوار اتوبوس که شدند , بهار روی صندلی کنار پنجره نشست و هیونگ جون هم کنارش قرار گرفت . در طول مدتی که در راه بودند حرفی بینشون رد و بدل نشد تا اینکه به فرودگاه رسیدند . وقتیکه توی هواپیما کنار هم نشستند هر دو در این فکر بودند که چطور سر صحبت رو باز کنند تا اینکه بهار در حالیکه سعی میکرد لبخند بزنه رو به هیونگ حون گفت : نامزدیتو تبریک میگم , امیدوارم خوشبخت بشین " هیونگ زیر لب زمزمه کرد : کدوم نامزدی ؟ ... " بهار که نشنیده بود گفت : چی ؟ " هیونگ جون جواب داد : گفتم ممنون ... امیدوارم شما هم زودتر به خواسته دلت برسی ؟ بعد شروع کرد به زمزمه کردن یه آهنگ .. وقتی هواپیما توی فرودگاه بوسان فرود اومد اونها رو با اتوبوس به محلی که قرار بود در اونجا یک هفته اقامت کنند و کارهای تحقیقاتیشون رو اغاز کنند , بردند . محلی که قرار بود یک هفته در اونجا سکونت کنند زمین مستطیل شکل خیلی بزرگی بود که سوئیت های ویلایی نسبتا کوچیکی به صورت بیضی توش ساخته شده بود و پشت سوئیت ها فضای سبز قرار داشت...هر کدوم از سوئیت ها دواتاق .یک پذیرایی کوچیک . یه اشپز خونه و حمام و دستشویی داشت.به اونها گفتند که هر دو نفر باید توی یه سوئیت اقامت کنند...هر کدوم از گروه ها به سمت سوئیتی که براشون مشخص شده بود به راه افتادند...بهار و هیونگ جون هم به ناچار در یک سوئیت ساکن شدند...وقتی وارد سوئیتشون شدند بهار روی یکی از مبل های پذیرایی نشست و به هیونگ که به سمت دستشویی میرفت خیره شد...توی دلش از اینکه میخواد یک هفته با کسی که خیلی دوستش داره باشه خوشحال بود ولی از طرفی میدونست که نباید به فکرش باشه , اون دیگه الان نامزد داشت ... وقتی هیونگ از دستشویی بیرون اومد روی یکی از مبل های روبه روی بهار نشست...چند دقیقه بدون صحبت گذشت....تا اینکه هیونگ همین طور که سرش پایین بود گفت"خب!کدوم اتاقو انتخاب میکنی؟؟؟ من خیلی خستم میخوام استراحت کنم..." بهار جواب داد "برام فرقی نمیکنه..."هیونگ بلند شد و وسایلشو به یکی از اتاق ها برد و در رو بست... بعد از مدت کوتاهی بیرون اومد و به حمام رفت تا دوش بگیره ... بهار از جاش  بلند شد و به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید بعد از چند دقیقه صدای هیونگ رو شنید که از توی حموم  فریاد میزد " کسی نیست برای من لباس بیاره ؟؟؟ " بهار مثل فنر از جاتش پرید و روی تخت نشست...قیافشو در هم کشید وگفت"ایــــــــــــــــــــــــــــش ! واقعا که!!!!لباساشو با خودش نبرده...!چقدر حواسش پرته..!"بعد با بی میلی از جاش بلند شد و به اتاق هیونگ رفت در حالیکه زیرلب غر غر میکرد , ار توی ساکش دنبال لباسای هیونگ میگشت که چشمش به قاب عکسی که توی ساک بود افتاد . بیرونش کشید و بهش خیره شد .. عکس خودشو هیونگ بین قاب نقره ای رنگ برق میزد .. قلب بهار لرزید , باورش نمیشد ... پس هیونگ جون هم هنوز توی فکرش بود .. بهار باورش نمیشد ... حواسش نبود هیونگ منتظر لباساشه , با صدای هیونگ جون به خودش اومد : " یخـــ زدم ! کجایی ؟ " لباس ها رو دستش گرفت و به در زد . هیونگ از پشت در گفت " بلـــــــــــــــــه ؟ "شبنم جواب داد" بله چیه ؟ لباساتو اوردم....در رو باز کن!" در باز شد و از لای در دست هیونگ جون بیرون اومد تا لباسا رو بگیره . بهار که سرشو به سمت دیگه گرفته بود لباسا رو جلو برد تا به هیونگ بده که یه دفعه دستش به دست خیس هیونگ خورد...!جیغی کشید و لباسا رو رها کرد ...!(هه هه هه)هیونگ با دیدن این صحنه عصبی شد و گفت"اَه.........!چرا اینطوری کردی؟"بهارکه خجالت زده شده بود گفت"ببخشید و سریع به سمت اتاقش دوید...هیونگ  که از عمد با خودش لباس نبرده بود همون لباس های نمدار رو پوشید و از حمام بیرون اومد و همین طور که به سمت اتاقش میرفت توی دلش به کار بهار میخندید...بعد از حدود نیم ساعت بهار که احساس گرسنگی میکرد به سمت اشپزخونه رفت تا چیزی برای خوردن اماده کنه... داشت فکر میکرد که حتما هیونگ هم گرسنشه...برای همین تصمیم گرفت برای اون هم غذا اماده کنه...هیونگ توی اتاقش بود که صدای به هم خوردن ظروف رو شنید..خیلی گرسنه بود برای همین از اتاقش بیرون اومد و به اشپزخونه رفت...وقتی بهار رو در حال اشپزی دید از اون پرسید "چیکار میکنی؟؟؟"شبنم جواب داد"مگه نمی بینی؟دارم برای غذا چیزی اماده میکنم..."هیونگ با لبخند جلو اومد و گفت"بذار کمکت کنم...منم کمی اشپزی بلدم...بهار نگاهی به هیونگ کرد و گفت"ممنون..خودم انجام میدم....!"هیونگ دست بهار رو گرفت و کاردی رو که در دستش بود اهسته از دستش بیرون اورد...لبخندی به بهار زد و گفت"تو برو استراحت کن!"همین طور که مشغول قاچ کردن هویج ها بود(به به!جای جونگ مین خالی!)ناگهان دستش رو برید و داد زد"آخــــــــــــــــــــــ .... ! دستم... ! " و روی زخم دستشو گرفت ... بهار سریع کنارش اومد و پرسید "چی شد؟بذار زخمتو ببینم...!بهت که گفتم لازم نیست کمک کنی !!!! " بعد سریع رفت و از توی ساکش چسب زخم اورد و زخم هیونگ رو بست...همین طور که در حال زدن چسب زخم روی دست هیونگ جون بودازش پرسید " به نامزدت خبر نمیدی که رسیدی؟؟؟"{وقتی کلمه ی نامزد رو گفت صداش لرزیــــــــــد}هیونگ لبخندی زد و گفت " اون کاری به من نداره ...!" بهار با تعجب پرسید"مگه میشه؟ پس چرا  قبول کرد نامزدت باشه ؟ " هیونگ گفت " من هم به اون علاقه ای ندارم ! فقط یه نفر توی زندگی من وجود داره که خیلی دوستش دارم و اون هم عشق منو رد کرد ! " بهار که از حرف های هیونگ جون میخواست بال در بیاره ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست ولی سریع از جاش بلند شد تا بره که هیونگ جون دستش رو گرفت  . بهار با  تعجب برگشت . نگاهی به اون انداخت و پرسید"چیکار میکنی؟" هیونگ در حالیکه نگاه عاشقونه ش رو به بهار دوخته بود گفت"بشین!میخوام باهات صحبت کنم!" بهار قلبش میلرزید ... به ناچار نشست . هیونگ ادامه داد " تمام اون مراسم نامزدی یه مراسم مسخره بود!فهمیدی؟ " بهار با تعجب بیشتری رو به هیونگ گفت"چی گفتی؟"هیونگ اینبار اشک توی چشماش جمع شد و دست شبنم رو محکم گرفت  و با بغض گفت"اون روزی که قرار بود ما نامزد بشیم تو خودتو گم و گور کردی و همین باعث شد مراسم بهم بخوره...!من داشتم دیوونه میشدم...برای همین اون نمایش  مضحک رو اجرا کردیم تا علاقه ی تو رو نسبت به من بسنجیم....‍!"بهار که حس میکرد تموم این مدت احساساتش به بازی گرفته شده  وسط حرف هیونگ پرید و با اخم گفت"یعنی شما تمام این مدت منو بازی میدادین؟؟؟اصلا فکرشو نمیکردم که با من اینکارو بکنین!"بعد دستشو از توی دست هیونگ کشید و ادامه داد " حالا از من چی میخوای؟دوست داری چه عکس العملی از من ببینی؟"هیونگ با غصه جواب داد"چرا با من اینکارو کردی؟چطور تونستی؟تو خودت هم منو دوست داشتی!پس چرا اون کارو کردی"بهار صورت به سمت دیگه گرفت و گفت "به خودم مربوط میشه!لازم نیست تو بدونی دلیلش چی بود! " بعد به سمت اشپزخونه رفت و رامنی رو که پخته شده بود توی کاسه کشید و با بی میلی شروع به خوردن کرد...همین طور که در حال خوردن بود قطرات اشک صورتشو خیس میکرد... در اون لحظه تنها صدایی که به گوش میرسید صدای بر خورد اهسته ی قاشق با کاسه بود ... وقتی داشت غذاشو میخورد به هیونگ و حرفاش فکر میکرد و به اینکه چقدر اونو دوست داره...وقتی غذاش تموم شد به پذیرایی رفت.هیونگ اونجا نبود...به سمت اتاقش رفت . در رو بست و روی تخت دراز کشید...مدتی بعد خوابش برد...وقتی به خودش اومد 3 ساعت گذشته بود از روی تخت بلند شد و به ساعت دیواری اتاق نگاهی انداخت ساعت 5 بعد از ظهر بود...به دستشویی رفت  و صورتشو شست..ناگهان به یاد هیونگ افتاد....به اشپزخونه رفت و دید که غذای هیونگ دست نخورده باقی مونده...با خودش فکر کرد که حتما به خاطر ناراحتی اشتها نداشته...ولی یه دفعه دلش شور افتاد به سمت اتاق هیونگ جون رفت و در زد ولی اون در رو باز نکرد...دوباره در زد ولی اینبار هم جوابی نشنید...!خیلی نگران شده بود..دستگیره ی در رو چرخوند که با صحنه وحشتناکی مواجه شد ...






برچسب ها :

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 02:10 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]