تبلیغات
 .‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧. - ☂ داستان رویای شیرین عشـق ☂
























.‧•☂ aLwAyS ⅋ FoReVeR ☂•‧.

⋅∘◉ ℳy ◔✗y Ǥℯ♑ ƧS 5ℴ1 ◉∘⋅

 



سلامـ

قسمـــت 14
و  16و 15 داستان رویای شیرین عشق

در ادامه مطلب این پست












قسمت چهاردهـــم



دستگیره در رو چرخوند . هیونگ جون خیلی آروم روی تخت خوابیده بود . بهار نفس راحتی کشید و چند بار صداش زد ولی هیونگ جون تکون نمیخورد . انگار بیهوش بود . سرش رو که چرخوند شیشه قرصی که کنار تخت افتاده بود توجهش رو جلب کرد .. نه ... نمیتونست باور کنه ... این امکان نداشت .. خیلی هول کرده بود .. جسم بی جون هیونگ جون رو بین دستانش گرفت و تکون داد  : هیونگ جونا .. تازه فهمید چه اتفاقی افتاده .. تکونش میداد و با صدای بلند گریه میکرد : هیونگ جونا ... پسره احمق ... چرا اینکارو کردی ... ؟ چشماتو باز کن .. " ولی با گریه کاری درست نمیشد . درحالیکه به سختی حرکت میکرد به سوییتی که دو نفر از دوستانش اونجا بودند رفت و ازشون کمک خواست ... 15 دقیقه بعد ماشین اورژانس توی محوطه حضور داشت .. بهار هیونگ جون رو میدید که روی برانکارد برد میشه و خودشو بابت تمام این اتفاقات مقصر میدونست ... اون دوستش داشت .. اگه کمی بهتر باهاش صحبت کرده بود یا اگه اونروز بهش بیشتر توجه میکرد , این اتفاق نمی افتاد . هیونگ جون رو به نزدیک ترین بیمارستان رسوندند و معده ش رو شستوشو دادند . دکتر رو به بهار گفت : کمی دیر آوردینش ... دعا کنید مشکلی پیش نیاد . چون ممکنه قرص ها روی مغز یا کلیه ش اثر بدی گذاشته باشه ... " هیونگ جون رو اونجا بستری کردند و بهار با چشمانی اشک آلود بالای سرش رفت . دستاش رو به آرومی گرفت و از ته قلبش دعا کرد زودتر بلند بشه تا بتونه بهش بگه دوستش داره ... دیگه نمیخواست عشقشو پنهان کنه .. نمیخواست از اون فرار کنه .. دیگه نمیخواست از عشقش بترسه ... میخواست عشقشو فریاد بزنه .. نفهمید کی کنار تخت خوابش برد که با تکون خوردن تخت چشماشو باز کرد .. هیونگ جون به هوش اومده بود ... بهار با خوشحالی به پرستار خبر داد و پرستار بعد از معاینه هیونگ جون , گفت : دچار فراموشی کوتاه مدتی شده که در چنین شرایطی طبیعیه ... باید منتظر خوب شدنش باشید ... " بهار همینطور که از خوشحالی اشک میریخت , خدا رو شکر کرد . بعد از رفتن پرستار , بهار که بابت فراموشی کوتاه مدت هیونگ , ناراحت بود , با نگرانی جلو رفت و گفت : هیونگ جونا ... حالت چطوره ؟ بهتری ؟ " هیونگ نگاهی ناآشنا به بهار انداخت و گفت : شما ؟ من .. چرا اینجام ؟ " بهار دستاش رو گرفت و همینطور که کنار تختش مینشست , گفت : نگران نباش , یه مشکل کوچولو پیش اومده  که به زودی برطرف میشه .. " بعد از حساب کردن هزینه های بیمارستان با ماشین به سمت اردوگاه به راه افتادن . هیونگ جون توی راه مدام از بهار میپرسید : شما کی هستی ؟ چه اتفاقی برای من افتاده ؟ " ولی بهار هر بار از جواب دادن طفره میرفت . به خونه که رسیدند , کمکش کرد روی تخت دراز بکشه و دارو هاشو بهش داد که یه دفعه یادش افتاد که امروز باید برای تحقیق به یکی از موزه های بوسان میرفتند . ولی آخه چجوری ؟ وقتی هیونگ جون چیزی رو به یاد نمی آورد ... باید فردا رو برای انجام این کار در نظر میگرفت .. بعد از چند دقیقه بخاطر دارو ها هیونگ جون خوابش برد .. بهار سریع به آشپزخونه رفت تا براش سوپ درست کنه , درحال پختن سوپ بود که جونگمین زنگ زد ( فقط همین یه قلمو کم داشتیم =)

- سلام .. بهار خوبی ؟ چرا بهم زنگ نمیزنی ؟ دلم برات تنگ شده بود ...

- متاسفم جونگمین , برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده , واسه همین سرم خیلی شلوغ بود

- امیدوارم زودتر مشکلش حل بشه , حالا از دست من کمکی بر میاد ؟

بهار که میخواست کمتر باهاش صحبت کنه , گفت :

" نه , ممنونـ , خودمون از پسش بر میایم ... من باید برم جونگمین , خیلی کار دارم "


جونگیمن گفت : باشه عزیزم , منتظرت میمونم تا برگردی ... "


خب حالا بشنویم از پارکـ جونگـ مین ! وقتی با گروه برای تمرین دور هم جمع شدند , با دیدن غیبت هیونگ جون , سراغشو گرفت .. بچه ها که میدونستند هیونگ و بهار باهمند , نگاهی به هم انداختند که کیوجونگ پیش دستی کرد و گفت : سرش خیلی شلوغ شده , درساش سنگینه , واسه همین چند روز نمیتونه واسه تمرین بیاد "

شبنم با قاشق سئپ رو مزه مزه کرد .. سری به هیونگ جون زد .. هنوز خوابیده بود .. دستی به صورتش کشید و آروم زمزمه کزد : دوست دارم .. " هیونگ تکونی خورد و چشماشو باز کرد , به آرومی نشست و گفت : خیلی گرسنمه " بهار لبخندی زد و گفت : الان برات یه غذای خوشمزه میارم "
همینطور که قاشق به قاشق در دهان هیونگ سوپ میگذاشت , خنده ش گرفت .. هیونگ جون مثل بچه کوچولو ای شده بود که داشت عصرونه میخورد .. هیونگ نگاهی به بهار انداخت و گفت : ولی به من نگفتی که شما کی هستی ؟ "
بهار لبخندی زد و گفت : یه دوست .. "
هیونگ که از این جواب راضی نشده بود , ابروهاش رو در هم کشید و خودش مشغول خوردن بقیه غذا شد . بهار مشغول شستن ظرف ها بود که دستی دور شونه هاش حلقه شد .. با تعجب زیر لب گفت : هیونگ جونا ... " هیونگ جون درحالیکه گریه میکرد , گفت : همه چیز یادم اومد .. همه چیز .. " بهار برگشت و همینطور که دستش رو پشت هیونگ میزد , گفت : گریه نکن ... گریه نکن , مهم اینه که الان حالت خوبه و همه چی رو بخاطر میاری ..
هیونگ جون از بغلش بیرون اومد و گفت : چرا منو نجات دادی ؟ چرا رسوندیم بیمارستان ؟ " و فقط منتظر یه جواب بود " چون دوست داشتم ! چون میخواستم دوباره شروع کنیم " ولی بهار فقط گفت : هر کس دیگه ای هم که بود , همین کارو میکردم ... "
هیونگ جون سکوت کرد .. سکوتی ناراحت کننده ..


قسمت پانزدهم



با صدای تقی که به در خورد غلتی زد . دوباره صدای در اومد و خواب شیرینشو ربود .. درحالیکه زیرلب غر میزد گفت : فقط 5 دقیقه ! " با صدای هیونگ جون که از پشت در میومد مثل فنر از جا پرید : میتونم بیام تو ؟ تازه یادش افتاد که کجاست ... هیونگ سئوالشو با صدای بلندتری تکرار کرد . بهار آروم تکـ سرفه ای کرد تا صداش به حالت عادی برگرده : بیا " چندثانیه بعد چهره خندون هیونگ جون از پشت در نمایان شد . بهار ناخوآدگاه لبخندی زد و سرشو پایین انداخت . هیونگ با تعجب جلو اومد و گفت : واقعا تا الان خواب بودی ؟ " بهار سرشو تکون داد ...
هیونگ : واو ... دختر تو چقدر میخوابی ! ساعت 11 ظهره ! "
بعد هم دستشو روی شکمش گذاشته و نمایشی گفت : آخ دلم ! پاشو برام ناهار بپز ! "
بهار لبخندی زد و به صورتش دقیق شد . چشمای قرمزش , کم خوابیــِ دیشبش رو لو میدادن ... توی دلش آه کشید ... پشیمون بود ؟ درسته ... پشیمون بود ... میتونست اون موقع که همه چی درست بود , جونگمین رو رد کنه که الان اینقدر عذاب نکشه ... ولی اون به همه چیز پشت کرده بود و تنها به خاطر اینکه دل کسی رو نشکنه , بی طرفی رو انتخاب کرده بود ... اما حالا ... خوب میدونست که هم دل خودش و هم دل هیونگ جون شکسته ... و میدونست شادی جونگمین هم دوومی نداره ... اون جونگمین رو دوست نداشت و دلش پیش کسی دیگه ای گرفتار بود .... هیونگ جون لبه تخت نشست و با انگشتاش بازی کرد ... بهار نمیخواست حرفی بزنه ... نمیخواست بازم با حرفاش دل هیونگو بشکونه ... زیر لب ببخشیدی گفت و به طرف دستشویی اتاق رفت ... آب سردی که به صورتش پاشید , حالش رو جا آورد ... یه لحظه به خودش اومد و جیغ کوتاهی کشید ... اونا الان برای چی اینجا بودن ؟ تحقیق ! تا الانشم کلی از بقیه دانشجوها عقب بودند و اردو حداکثر تا دو روز دیگه به سئول برمیگشت . سریع از دستشویی بیرون اومد و به آشپزخونه رفت که با دیدن میز صبحونه دهنش باز موند ... عسل , کره , مربا , خامه ... و نون تازه ای که بوش همه اتاق رو برداشته بود . با صدای سرفه هیونگ به عقب برگشت . با هیجان پرسید : اینا رو از کجا آوردی ؟ هیونگ یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت : خب معلومه ... از فروشگاه ... " و صندلی رو برای بهار عقب کشید . لبخندی زد و گفت : این که سهله ... برای تو ستاره رو هم از آسمون میچینم ... " دل بهار ضعف رفت ؟ اگه میگفت نه , دروغ گفته بود . روی صندلی نشست و گفت : لوس نشو هیونگ جون ... آخه چجوری اینا رو آماده کردی ؟
هیونگ بادی به غبغب انداخت و گفت : دِ منو دست کم گرفتی دیگه ! صبح که تو داشتی خوابـــِ نازتو میکردی , من زود بیدار شدم و رفتم روستایی که این نزدیکی هاست , اینا رو هم خریدم ... " بعد با شیطنت اضافه کرد : تازه ... توی خواب همش اسممو صدا میکردی .. " بعد صداشو ظریف کرد و ادا در آورد : هیونگ ... نرو از کنارم .. هیونگ " بهار لقمه ای که توی دهنش بود , پرید گلوش . با چشم هایی که اندازه نعلبکی شده بودند نگاش کرد و گفت : دروغ نگو ... ! " هیونگ سری تکون داد و گفت : دروغم چیه ! " بعد هم تلخ اضافه کرد : من که میدونم تو دوستم داری ... " پس هیونگ از احساس بهار خبر نداشت ... نمیدونست بهار هم دوستش داره ... بهار با یادآوری تحقیق حرف رو عوض کرد .. هیونگ هم گفت : نگران نباش ... بعد از صبحانه میرم و تحقیقمونو شروع میکنیم , دیر نمیشه .
از ساعت دوازده که به موزه رسیدند تا ساعت 6 عصر یک بند کار کردند ... ناهار رو هم توی یه رستوران که غذاهاش بی نهایت بی مزه بود , خوردند و عصر , خسته و کوفته با آژانس , قصد برگشت کردند ..
هیونگ زیرلب گفت : بهار ؟ شام چی بخوریم ؟ " اما جوابی نشنید .. نگاهش کرد .. بهار از خستگی خوابش برده بود ... سرش رو که روی شیشه ماشین بود , به شونه ش تکیه داد و زمزمه کرد : دوست دارم بهارم ... "
به خونه که رسیدند از شدت خستگی هرکدوم گوشه ای ولو شدند و به خواب رفتند ...
هیونگ جون با صدای گوشیش از خواب پرید ... به ساعت نگاهی انداخت ... 2 ساعت  و نیم خوابیده بودند و ساعت 9 شب بود ...
جواب داد : بله ؟
صدای جونگمین از پشت خط شنیده میشد : سلام پسر , چطوری ؟
- سلام .. جونگمین تویی ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟
 - بد نیستم ... تو کجایی ؟ چند روزه نیستی , نگرانت شدم !
-برای تحقیق با بچه های دانشگاه اومدیم پوسان ... دلم واست تنگیده .. چند روز دیگه برمیگردم میبینمت ...
- چرا یه دفعه ای رفتی بچه ؟ حتی از من خداحافظی هم نکردی ... بی ادب ..
هیونگ خندید : یه دفعه ای شد دیگه , ببخشید
بعد از اتمام تماس جونگمین کمی با خودش فکر کرد .. بهار هم گفته بود با دانشگاه به اردو میره ! نکنه ... ! نه نه نه نه ... سرشو تکون داد تا افکار مزاحمو دور کنه ... اگه هیونگ و بهار باهم میبودن , بهار حتما بهش میگفت ... یا حتی بخاطر جونگمین هم که شده به اون اردو نمیرفت ... بهار اونو دوست داشت ==> اینها تنها افکار جونگمین بود ... دلش نمیخواست باور کنه که الان اونها باهمن ... سریع از اتاقش بیرون اومد و به سمت بچه ها که روی کاناپه مشغول تماشای فوتبال بودن , رفت ... هیون از جاش پرید : گــــــُل ! گـــُل ! امشب همتون شام مهمون من ! " جونگمین در حالیکه سعی در کنترل خودش داشت گفت : وقتی من ازتون پرسیدم هیونگ کجاست , شماها چی جوابمو دادین ؟ " همه جا خوردن ... هیون ولی با خونسردی جواب داد : گفتیم درساش سنگینه .. زمان امتحاناتش نزدیکه و خونه باباش میره واسه درس خوندن " مکثی کرد و ادامه داد : حالا چی شده ؟ چرا باز داری این سئوالو میپرسی ؟ باور نداری زنگ بزن از خودش بپرس ! " جونگمین تـُن صداشو بالا برد : پس خوب یادتونه به من دروغ گفتین ! نه ؟! " هیون جا خورد .. اینبار کیو از جا بلند شد و دست روی شونه جونگمین گذاشت : مشکلت چیه ؟ " جونگمین پسش زد : حداقل وقتی میخواین دروغ بگین , با هم هماهنگ کنین که درست از آب در بیاد ! اسم خودتو گذاشتین مرد ؟ همتون دروغگوهایی بی مغزین ! " هیون اخمی کرد و گفت : اصلا به من چه مربوط ! مشکل تو و هیونگه ! خودتون حلش کنین ! "
جونگمین پوزخندی زد و گفت : باشه ... بعدا باهم تصفیه حساب میکنیم ... "
بعد با عصبانیت از پلکان بالا رفت .. روی پله سوم ایستاد و گفت : واقعا براتون متاسفم "
و به اتاق رفت و در رو کوبید .
سریع با شرکت هواپیمایی تماس گرفت و بلیطی برای فردا صبح به مقصد پوسان رزرو کرد . بعد درحالیکه خون خونشو میخورد فریاد بلندی کشید و خودشو روی تخت انداخت .
هیونگ بعد از قطع تماس , یه لحظه از راستی که به جونگمین گفت پشیمون شد .. اگه بهار هم بهش جریان اردو رو گفته بود , مسلما جونگمین میفهمید که اون دو نفر باهمن . در هر حال دیگه برای پشیمونی دیر بود . سری تکون داد و به اتاق شبنم رفت . دلش نمیومد بیدارش کنه . آروم وارد اتاقش شد .. به چهره معصومش که توی خواب مثل بچه ها شده بود , خیره موند . ساعت 9 و نیم بود ... باید بیدارش میکرد ... آروم تکونش داد . بهار کمی غلت زد و از لای چشم نگاهش کرد . با دیدنش عین جن زده ها پرید و جیغ زد ! با صدای دورگه گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟ " هیونگ لبخندی شیطنت آمیز زد : خب معلومه ... بیدارت میکنم ! " بهار نگاه بی اعتمادی بهش انداخت و با عصبانیتی که ساختگی بودنش داد میزد , از روی تخت بلند شد ... باید شام میپخت ..
اون شب با همه خوبی و بدی ها گذشت .
صبح زود جونگمین با دانشگاه بهار تماس گرفت و آدرس محل اقامتــِ دانشجوها رو پرسید . و با هواپیما به مقصد پوسان پرواز کرد .

قسمت شانزدهم


صدای آلارم گوشی توی مغرش سوت کشید ... از دیشب به خودش قول داده بود که فردا زود بیدار شه تا حداقل یه بارم که شده , صبحونه رو خودش درست کنه ... از اتاقش بیرون اومد ... هیونگ توی پذیرایی نبود , پس معلوم بود هنوز خوابه .. دوش کوچولویی گرفت و جلوی آینه اتاقش نشست . مشغول بافتن موهای بلندش بود که صدای زنگ خونه به گوش خورد " یعنی اون موقع صبح کی میتونست باشه ؟ " .با تعجب برای باز کردن در خونه بلند شد و به سمت در اتاقش رفت همین که دستشو به سمت دستگیره ی در دراز کرد تا از اتاقش بیرون بره صدای باز شدن در به گوش خورد ...! و در پی اون صدای هیونگ جون که انگار با کسی حرف میزد :


/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هیونگ جون از خواب بلند شد ... در اتاق بهار بسته بود و احتمال میداد که هنوز خواب باشه . برای شستن صورتش به سمت دستشویی میرفت که با صدای زنگ در راهشو کج کرد ... با دیدن جونگمین خشک شد ...  سعی کرد اعتماد به نفسشو به دست بیاره :

- سلام پسر ... تو اینجا چیکار میکنی ؟ "

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


بهار پشت در اتاقش منتظر صدای شخص دومی  بود , که انگار قصد جواب دادن نداشت ... بعد از چند ثانیه صدای شخص دوم بلاخره به گوش رسید :

- دلم خیلی برات تنگ شده بود , اومدم باهم باشیم ... "

صدای جونگمین ضربان قلبش رو تشدید کرد ..
حس مجرمی رو داشت که حین ارتکاب جرم مچش گرفته شده بود , اما اون که مقصر نبود , جونگمینو دوست نداشت ... و دوست نداشتن کسی , مسئله ای نبود که بخواد تقصیر کسی دونسته بشه .



/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هیونگ که از حضور بی موقع جونگمین شاکی بود , سعی کرد چهره ای حق به جانب بگیره :

- جونگمین این وقت صبح پاشدی اومدی اینجا , داری هذیون میگی .. حالت خوبه ؟ "

جونگمین : من که خوبم , اومدم ببینم شما دو تا چطورین ....

پس جونگمین فهمیده بود .... اما هیونگ که میخواست تا آخرین فرصت , قضیه رو مخفی نگه داره , گفت :

- ما دو تا ؟ یعنی چی ؟ منظورت چیه ؟ "

جونگمین آروم به طرف آشپزخونه قدم برداشت .. انگشتش رو به سمت 2 فنجون قهوه که از شب قبل روی میز ناهارخوری مونده بود , دراز کرد و زمزمه کرد : منظورم اینه ...

دستشون رو شده بود و دیگه انکار فایده ای نداشت ... قدمی به سمت جونگمین برداشت که با مشت جونگمین با حرکتی ناگهانی توی صورتش خوابید ... میز ناهار خوری برگشت و فنجون ها روی زمین خورد شدند


////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


همینطور که به فنجون های روی میز نگاه میکرد , آرزو میکرد هیونگ جون بگه که  فنجون دوم متعلق به کس دیگه ایه , اما هیونگ سکوت کرده بود ... یه لحظه اختیارش رو از دست داد و با یک حرکتش هیونگ جون روی زمین افتاد .. بعد از اون همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ؛ بهار با سرعت از یکی از اتاق ها بیرون پرید و بدون اونکه حتی نیم نگاهی به جونگمین بندازه به سمت هیونگ دوید و جلوش زانو زد ... جونگمین نمیتونست توجه بهار رو نسبت به کس دیگه ای ببینه ... شاید خودخواه بود .. و شاید هم عشق خودخواهی میاورد ... هر چی که بود نمیتونست بایسته و محبت بهار رو نسبت به صمیمی ترین دوستش نظاره کنه ! سریع از خونه بیرون رفت رو روی پله ها ی راهرو نشست ... اشک هاش بی اختیار صورتش رو میشست ... از بچگی هر چی خواسته بود در اختیار داشت و حالا نمیتونست ببینه دختری که رویای زندگیشه , اونو نمیخواد ... بعد از گذشت چند دقیقه یک جفت پا جلوی چشمش ظاهر شد ... سرش رو بالا آورد .. بهار رو به روش ایستاده بود و از نگاهش نمیتونست چیزی بخونه ...
آروم زمزمه کرد : فقط یک کلمه بگو : دوسش داری ؟
بهار ساکت بود , اما نگاهش جواب رو فریاد میزد ....
- خوشبختت میکنه ؟
اشکی که توی چشمای بهار حلقه زده بود , دیوونش میکرد ..
از روی پله بلند شد .سریع پشت به بهار کرد و از پله ها پایین رفت ...
صدای بهار بلاخره سکوت رو شکوند : میانه ( متاسفم )
جونگمین ایستاد .. لحظه ای چشماشو بست و بعد دوباره به از پله ها پایین دوید ...

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////






برچسب ها :

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 01:17 ق.ظ توسط ◗ℳℴℛvAℛi❦ ❦ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]